فريد الدين العطار النيسابوري
241
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
گفت « مىگويد شما را پيش ازين * يك برادر بود حُسنش بيش ازين نام يوسف داشت كِهْ بود از شما * در نكويى گوى بر بود از شما . » دست زد بر طاس از سر باز در * گفت « مىگويد بدين آواز در جمله افكنديد يوسف را به چاه * پس بياورديد گرگى بىگناه پيرهن در خون كشيديد از فسون * تا دلِ يعقوب از ان خون گشت خون . » دست زد بر طاس يك بارى دگر * طاس را آورد در كارى دگر گفت « مىگويد پدر را سوختيد * يوسف مه روى را بفروختيد با برادر كى كنند اين كافران * شرمتان باد از خدا اى حاضران . » زان سخن آن قوم حيران آمده * آب گشتند ، از پى نان آمده گر چه يوسف را چنان بفروختند * بر خود آن ساعت جهان بفروختند چون به چاه افكندنش كردند ساز * جمله در چاهِ بلا ماندند باز . كور چشمى باشد آن كاين قصّه او * بشنود زين بر نگيرد حِصّه او تو مكن چندين در آن قصّه نظر * قصّهء توست اين همه اى بىخبر آنچه تو از بىوفايى كردهاى * نى به نورِ آشنايى كردهاى گر كسى عمرى زند بر طاس دست * كارِ ناشايستِ تو زان بيش هست