فريد الدين العطار النيسابوري

214

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

صد عنايت مىرسد در هر دميت * هست از احسان و بِرّش عالميت مىنيارى ياد از احسانِ او * بر ندارى اندكى رنج آنِ او اين كجا باشد نشانِ دوستى ؟ * تيره مغزا ، پاى تا سر ، پوستى . الحكاية و التمثيل پادشاهى بود نيكو شيوه‌اى * چاكرى را داد روزى ميوه‌اى ميوهء او خوش همى خورد آن غلام * گفتيى خوشتر نخورد او زان طعام از خوشى كان چاكرش مىخورد آن * پادشا را آرزو مىكرد آن گفت « يك نيمه به من ده اى غلام * زان كه بس خوش مىخورى اين خوش طعام . » داد شه را ميوه و شه چون چشيد * تلخ بود ، ابرو از آن درهم كشيد گفت « هرگز اى غلام اين خود كه كرد * وين چنين تلخى چنان شيرين كه خورد ؟ » آن رهى با شاه گفت « اى شهريار * چون ز دستت تحفه ديدم صد هزار گر ز دستت تلخ آمد ميوه‌اى * باز دادن را ندانم شيوه‌اى چون ز دستت هر دمم گنجى رسيد * كى به يك تلخى مرا رنجى رسيد