فريد الدين العطار النيسابوري

212

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

جملهء عمرم كه در غم بوده‌ام * مستمندِ كوى عالم بوده‌ام بر دلِ پر خونِ من چندان غم است * كز غمم هر ذرّه‌اى در ماتم است دايماً حيران و عاجز بوده‌ام * كافرم ، گر شاد هرگز بوده‌ام مانده‌ام زين جمله غم در خويش من * بر سرى چون راه گيرم پيش من ؟ گر نبودى نقدِ چندينى غمم * زين سفر بودى دلى بس خرّمم ليك چون دل هست پر خون چون كنم ؟ * با تو گفتم جمله اكنون چون كنم ؟ گفت اى مغرورِ شيدا آمده * پاى تا سر غرقِ سودا آمده نامرادى و مرادِ اين جهان * تا بجنبى بگذرد در يك زمان هر چه آن در يك نفس مىبگذرد * عمر بىآن يك نفس مىبگذرد چون جهان مىبگذرد ، بگذر تو نيز * تركِ او گير و به دو منگر تو نيز زان كه هر چيزى كه آن پاينده نيست * هر كه دل بندد درو دل زنده نيست .