فريد الدين العطار النيسابوري
8
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد * عقل دادش تا به دو بيننده شد عقل را چون ديد بينايى گرفت * علم دادش تا شناسايى گرفت چون شناسا شد به عجز اقرار داد * غرقِ حيرت گشت و تن در كار داد . خواه دشمن گير اينجا خواه دوست * جمله را گردن به زيرِ بار اوست حكمتِ او بر نهد بارِ همه * و اى عجب ! او خود نگهدارِ همه كوه را ميخِ زمين كرد از نخست * پس زمين را روى از دريا بشست چون زمين بر پشتِ گاو استاد راست * گاو بر ماهى و ماهى در هواست پس هوا بر چيست ؟ بر هيچ است و بس * هيچ هيچ است اين همه هيچ است پس فكر كن در صنعتِ آن پادشاه * كاين همه بر هيچ مىدارد نگاه چون همه بر هيچ باشد از يكى * اين همه پس هيچ باشد بىشكى جزو و كل برهانِ ذاتِ پاكِ اوست * عرش و فرش اقطاعِ مشتى خاكِ اوست عرش بر آب است و عالم بر هواست * بگذر از آب و هوا جمله خداست عرش و عالم جز طلسمى بيش نيست * اوست و بس وين جمله اسمى بيش نيست درنگر كاين عالَم و آن عالَم اوست * نيست غيرِ او و گر هست آن هم اوست جمله يك ذات است امّا متّصف * جمله يك حرف و عبارت مختلف مرد مىبايد كه باشد شهشناس * كو ببيند شاه را در صد لباس