فريد الدين العطار النيسابوري

191

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

زار مىگفتى كه « اين داغم بس است * وين چنين داغى سزاىِ آن كس است ، كز حماقت رفت چشمِ عقل دوخت * دلبرِ خود را به دينارى فروخت . » روز بازارى چنين آراسته * تو زيانِ خويش را برخاسته هر نفس ز انفاسِ عمرت گوهرىست * سوىِ حق هر ذرّهء نو رهبرىست از قدم تا فرق نعمت‌هاىِ اوست * عرضه ده بر خويش نعمت‌هاىِ دوست تا بدانى كز كه دور افتاده‌اى * در جدايى بس صبور افتاده‌اى حق تو را پرورده در صد عزّ و ناز * تو ز نادانى به غيرى مانده باز . الحكاية و التمثيل خسروى مىرفت در دشتِ شكار * گفت « اى سگبان سگِ تازى بيار . » بود خسرو را سگى آموخته * جُلّش از اكسون و اطلس دوخته از گهر طوقى مرصّع ساخته * فخر را در گردنش انداخته از زرش خلخال و دست ابر نجنش * رشتهء ابريشمين در گردنش شاه آن سگ را سگى بخرد گرفت * رشتهء آن سگ به دست خود گرفت