فريد الدين العطار النيسابوري

185

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

هر جمالى را كه نقصانى بود * مرد را از عشق تاوانى بود هر جمالى را كه نبود بىزوال * كفر باشد نيست گشتن زان جمال صورتى از خلط و خون آراسته * كرده نامِ او مهِ نا كاسته گر شود آن خلط و آن خون كم ازو * زشت‌تر نبوَد درين عالم ازو آن كه حسنِ او ز خلط و خون بود * دانى آخر كان نكويى چون بود چند گردى گِردِ صورت عيب جوى * حسن در غيب است ، حسن از غيب جوى گر بر افتد پرده از پيشانِ كار * نه همى ديّار ماند نه ديار محو گردد صورت آفاق كُل * عزّها كلّى بَدَل گردد به ذُلّ دوستىِ صورتىِ مختصر * دشمنى گردد همه با يكدگر وان كه او را دوستىِ غيبى است * دوستى اين است كز بىعيبى است هر چه نه اين دوستى ره گيردت * بس پشيمانى كه ناگه گيردت . بود بر نامى بغايت كاردان * ببر فهم وزيرك و سياردان