فريد الدين العطار النيسابوري

158

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گر چنان بودى كه بودى مردِ كار * سر بريدن كردى اينجا اختيار هر كه سر بر وى به از جانان بود * عشق ورزيدن برو تاوان بود گر ز من او سر بريدن خواستى * شهريار از مملكت برخاستى بر ميان بستى كمر در پيشِ او * خسروِ عالم شدى درويشِ او ليك چون در عشق دعوىدار بود * سر بريدن سازدش نهمار زود هر كه در هجرم سرِ سر دارد او * مدّعىست و دامن‌ِتر دارد او اين بدان گفتم كه تا هر بىفروغ * كم زند در عشقِ ما لافِ دروغ . » ديگرى گفتش كه نفسم دشمن است * چون روم ره ، زان كه همره رهزن است نَفْسِ سگ هرگز نشد فرمان برم * من ندانم تا ز دستش جان برم آشنا شد گرگ در صحرا مرا * و آشنا نيست اين سگِ رعنا مرا در عجايب مانده‌ام زين بىوفا * تا چرا مىاوفتد در آشنا . گفت اى سگ در جوالت كرده خوش * همچو خاكى پايمالت كرده خوش