فريد الدين العطار النيسابوري
109
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
آتشى از شوق در جانش فتاد * سيلِ خونين سوىِ مژگانش فتاد بادهاى ديگر بخواست و نوش كرد * حلقهاى از زلفِ او در گوش كرد قرب صد تصنيف در دين ياد داشت * حفظِ قرآن را بسى استاد داشت چون مىاز ساغر به نافِ او رسيد * دعوى او رفت و لافِ او رسيد هر چه يادش بود از يادش برفت * باده آمد ، عقل چون بادش برفت خمر ، هر معنى كه بودش از نخست ، * پاك از لوحِ ضميرِ او بشست عشقِ آن دلبر بماندش صعبناك * هر چه ديگر بود ، كُلّى ، رفت پاك شيخ چون شد مست ، عشقش زور كرد * همچو دريا جانِ او پر شور كرد آن صنم را ديد مى در دست مست * شيخ شد ، يكبارگى ، آنجا ز دست دل بداد و دست از مىخوردنش * خواست تا ناگه كند در گردنش دخترش گفت اى تو مردِ كار نه * مدّعى در عشق معنى دار نه گر قدم در عشق محكم داريى * مذهبِ اين زلفِ پُر خم داريى ، همچو زلفم نِه قدم در كافرى * زان كه نبود عشق كارِ سر سرى عافيت با عشق نبود سازگار * عاشقى را كفر سازد ، ياد دار