فريد الدين العطار النيسابوري
105
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
موج زن شد پردهء دلشان ز خون * تا چه آيد خود ازين پرده برون تُركِ روز آخر چو با زرّين سپر * هندوِ شب را به تيغ افكند سر روزِ ديگر كاين جهانِ پر غرور * شد چو بحر از چشمهء خور غرقِ نور شيخ خلوت سازِ كوىِ يار شد * با سگانِ كوىِ او در كار شد معتكف بنشست بر خاكِ رهش * همچو مويى شد ز روىِ چون مهش قرب ماهى روز و شب در كوىِ او * صبر كرد از آفتاب روىِ او عاقبت بيمار شد بىدلسِتان * هيچ بر نگرفت سر زان آستان بود خاكِ كوىِ آن بت بسترش * بود بالين آستانِ آن درش چون نبود از كوىِ او بگذشتنش * دختر آگه شد ز عاشق گشتنش خويشتن را اعجمى ساخت آن نگار * گفت اى شيخ از چه گشتى بىقرار ؟ كى كنند اى از شرابِ شرِك مست ! * زاهدان ، در كوىِ ترسايان ، نشست ؟ گر به زلفم شيخ اقرار آورد * هر دمش ديوانگى بار آورد شيخ گفتش چون زبونم ديدهاى * لا جرم دزديده دل دزديدهاى يا دلم ده باز ، يا با من بساز * در نياز من نگر چندين مناز