عمر السهروردي ( مترجم : ابومنصور اصفهانى )
مقدمه 32
عوارف المعارف ( فارسى )
فى مكان اللّه و التّفسير و جز اينها بوده است . و گفتهاند كه اين رساله از خود ديلمى است ، و آن را به محمود شبسترى هم نسبت دادهاند . با توجه به نوشتهء مجمل فصيح خوافى ( ج 2 ، حوادث سنهء 646 ) ، كه شادروان علّامه قزوينى در حاشيهء ص 352 شدّ الازار . . . نقل فرمودهاند و همچنين جناب آقاى ايرج افشار در مقدمهء اوراد الاحباب ( ص 10 ) بدان استناد كردهاند و شادروان استاد سعيد نفيسى در جلد دوم ( ص 750 ) نوشتهاند ، تاج الدّين اشنهى از مشايخ سيف الدّين باخرزى بوده و سيف الدّين از او خرقهء تبرّك گرفته است . مراد مترجم ، شيخ عبد السّلام كاموى شرح زندگى شيخ زين الدّين عبد السلام كاموى ، بنا بر مطالب نسخهء خطى كتاب كنز الدقائق ، اثر منظوم پير جمال اردستانى ( متوفّى 879 ه ) ، كه در سال 865 ه كتابت شده ، چنين است : شيخ از ايام كودكى همواره در جستجوى حقايق بوده و سالها در كنج خلوت به سر مىبرده . تا چهل سالگى مرشدى نيافت كه در صحبت او نور اميدى در دلش بتابد و از چشمهء هدايت او كام تشنهء خود را سيراب سازد . ناگزير به غارى پناه برد . شبى خوابش در ربود و در عالم رؤيا « حبيب خدا » را ديد كه مىفرمود : از خلوت برون آى و يارى بجوى . سلطان كامو از خواب برخاست و كمر به اطاعت فرمان حبيب خدا بست . امّا راه را نمىشناخت و حالش ناخوش بود . در اين حال ، خضر را ديد كه به او مىگفت : به خوارزم رو و از تركان خوارزم غافل مباش . شيخ راهى آن ديار شد . در آنجا قطبى از اقطاب آثار و اسرارش را ديده به وى گفت : به سهرورد بشتاب كه همراز تو آنجاست . عبد السّلام ، به سان هلالى كه در پى آفتاب تازد ، به سهرورد تاخت و به زيارت شيخ شهاب الدّين نايل آمد . آن قطب عالم ، شاه كامو را از راه و مقصد و منزل آگاه ساخت و به تحصيل علم واداشت و به عراقش فرستاد . چون در اسرار به رويش گشوده شد ، آرام يافت . روزى به درگاه حق ناليد كه « اى كريم ، نود سال از عمرم در شناخت امر حق سپرى شد ، اكنون نمىدانم آن را در كجا بازگويم . » به گوش دل وى ندا آمد كه « در اقصاى روم ، شاهى بلند مقام هست كه از جهل و تكبر فريفتهء خود شده و ملك او را گزندى رسيده است ، سه يا چهار پسر دارد كه بعد از پدر به جان يكديگر افتادهاند . دختر شاه را ، كه زيبا و به پاكى مريم است ، نصيب تو ساختيم . » حال دختر شاه نزار شد و شبى خضر را در خواب ديد كه مىگويد : « دختر ، راه سفر در پيش گير تا خدا ترا هدايت كند . » دختر راز دل با وى در ميان نهاد . تاجر او را در محملى نشاند و پوشيده از روم خارج كرد و به كاشان برد . شيخ عراق ( كامو ) ماجرا را در واقعه ديد و يكى از مريدان را به طلب دختر فرستاد . بازرگان آن گنج پنهان را همراه