روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )
39
عبهر العاشقين ( فارسى )
زيرا كه پيرايهء فعل - كه اصل استعداد معدن قدس است - كه حسن اصلى از آن منشعب است ، برابر استعداد عاشق آمد 20 . ( 87 ) ديگر « 3 » از رشاش « 1 / 3 » نور جمال قدم چون در حسن حسن طلوع كرد ، حسن اصلى مقابل نور ديدهء عاشق شد 21 : آن دو نور 22 كه در صورت دو جزء است ، و در « 5 » معنى كلّ محض است ، جزويّت پذيرد 23 . چون معنى در معنى 24 و حسن در استعداد 25 ملتبس شد ، اهليّت به اهليّت « 6 » متّصل گشت 26 ، الفت طبيعى با حسن صورى « 7 » پيوند گيرد ؛ طبع دل « 1 / 7 » عاشق هم طبع دل معشوق 27 شود ؛ عقل متجانس گردد ؛ نور ديدهء روح با نور ديده متّحد شود 28 ؛ سرّ با سرّ 29 بياميزد ؛ صفات معشوق 30 به خيال عاشق سر از گريبان « 9 » جمال برآورد . ظاهرا و باطنا پيوند كلّى پديد آيد . ( 88 ) چون اين « 11 » صفات معشوق در عاشق « 1 / 11 » نفوذ كند ، سلطان عشق دست فراز كند « 12 » و اماكن جان و دل و عقل و سر و صورت و صفت فرا « 1 / 12 » گيرد 31 ، و اصل عشق از جواهر اربع در صفات عاشق و معشوق منعقد گردد ؛ صورت و صفات انسانى از ضعف « 14 » مقهور سلطان « 1 / 14 » عشق شوند ؛ دل را اندوه پديد آيد ؛ از « 15 » تأثير حرقت به آتش عشق ، نفس را هواى عشق پيدا شود ؛ ملازم درد بماند 32 ؛ عقل را « 16 » هوس التباس 33 در عشق انسانى به روى انسان درگيرد « 1 / 16 » ؛ روح را
--> ( 3 ) ديگر A : دگر G . ( 1 / 3 ) رشاش G : رشايش A . ( 5 ) و در G : در A . ( 6 ) اهليت به اهليت G : اهليت در اهليت A . ( 7 ) صورى G : صورت A . ( 1 / 7 ) دل G : - A . ( 9 ) از گريبان G : به گريبان A . ( 11 ) اين A : - G . ( 1 / 11 ) معشوق در عاشق G : در عاشق و معشوق A . ( 12 ) دست فراز كند G : دشت فرات ( ! ) A . ( 1 / 12 ) فرا G : قرار A . ( 14 ) ضعف G : + معنى A . ( 1 / 14 ) سلطان G : - A . ( 15 ) از G : آن A . ( 16 ) عقل را G : عقل از آن A . ( 1 / 16 ) درگيرد G : گردد A .