روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

82

شرح شطحيات ( فارسى )

كون قدر ذرّه‌ئى نيست در منقار عنقاى مغرب ازل . اجرام و اجسام حدثان مكرى نيست . ننمايد آنچه ندهد . ندهد آنچه معلوم نكند . عارف چون در بحر ازل افتاد ، قطره‌اى اخضر در قلزم ازل شد . در آن بحر بىرنگ شود . قطره‌اى از آن بحر رنگ بحر گيرد ، تا در لجّهء قيموميّت متلاشى شود : جان نكته‌گوى بىزبان ، سمع آشنا اصمّ ، عقل اوّل پريشان ، روان بىروان ، جان بىجان ، جز قهر لطمهء لطمات بخار انوار ازل نبيند . چون آن بحر زبد حدث بر حدثان اندازد ، آن قطره پندارد كه بر بحر محيط شد ، و آن از ترنس ( ؟ ) باشد . و اگر نه ، در ساحل ازل صد هزار بيداء سراب بىآب هست . آنچه خبر داد از كسوف ، صفاتست . و اگر نه ، او كه از ذاتست ، هيهات ! 37 فصل فى وصفى ( 134 ) اى شيرا ! جمله صفاتى ، نه تو بودى كه صد هزار بار قامت سماوات ازل در آغوش خسته كردى . نه تو بودى كه زير نعل رخش رستم عشق شهرستان ابد درآوردى . رسوم ربوبيّت بغبار حيزوم جان منطمس كردى . چون نيك بنگريدى ، در گلخن طبيعت تون‌تاب حمّامات بشريّت بودى . زبان دركش ، كه زبان زبان بىزبان است . اى يوسف مصر ! در آينهء جان روى به كوران چه نمائى ؟ اى قارى الحان داود ! لحن داود در قرائت زبور پيش اهل زور چه گوئى ؟ اصمّ مادرزاد از سخن انائيت چه باشد ؟ در بزم شاهان عشق نواى « سبحانى » زن ، تا صلصل صفت سنبل جان خود بمقراض عقل