روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )
64
رسالة القدس و رسالة غلطات السالكين ( فارسى )
عين وصال بعد است ، بعدشان در عين فراق قرب است . محبان را هيجان است ، عارفان را هيمان است . اشراق شمس قدم از كوه جان ايشان برآيد ، و عالى كند ايشان را گاهگاه در توحيد ، تا به حدى رسند كه بىسامان شوند در عشق . اگرشان بندگى ياد آيد ، از ياد بىياد شوند . چون از ذكر برون شوند ، واجد از ذكر غنى شود . موجود با واجد بىوجد در وجد يكتا شود ، اگر وجدش رسد بىاتحاد با غم بىوجد شود و بىغم ، اگر متحد شود زنده به وجد است . دل مريدان آشفته به وجد است ، جان عاشقان آسوده به وجد است ، سرّ عارفان به وجد است . وجد يافت روح است . معشوق قدم را وجد حاصل بىحاصلى است . نامهء مجهولى است از حق به سوى « 1 » دوستان . شراب حق است كه در وقت مناجات به صاف صفا دهد صافيان را ، تا از پردهء بىپردهء كام گام نزنى ، در كام بىكام نرسى . وجد نور آفتاب قدس است كه از مطلع « 2 » انس برآيد ، و طيب كند اوقات طالبان را تا از خودى بيگانه شوند . چون بنشينند در انساند ، چون برخيزند در قرباند ، چون بگردند دريافتاند ، چون بدوند در صاعقهء توحيدند ، چون بگريند « در مجاهده حيناند » « 3 » ، چون بخندند در مشاهدهء عيناند « 4 » ، چون دست زنند در صبح صادق مكاشفهاند ، چون بانگ زنند در خطابند ، چون بگريزند در عتاباند ، چون نيست شوند در هستىاند ، « چون در هستىاند در مستىاند » « 5 » . صفاى معرفت جامهاى ايشان با جان ايشان محرق « 6 » كند . از حدت « 7 » هويت چون گريند « 8 » در صرف اتحاد از اعراض و جواهر و زمان و مكان منزّه شوند ، به غرايب تجلى درافتند . نور نور بينند . از ادراك ذات ديوانه شوند ، و از خود بيگانه شوند . جانشان به لذت مشاهده ترنم كند ، گاه در خود محترق شوند ، كون و مكان از كوفتن پاى ايشان در وجد گرانبار شود .
--> ( 1 ) - ب ، ج ، د : به جان ( 2 ) - ج : از مطالع ( 3 ) - الف ، د : در حسناند ( 4 ) - ج : غنى ( 5 ) - الف : چون هست شوند در نيستىاند ( 6 ) - الف : محترق ب ، ج : مخرق ( 7 ) - ب : جذب ج : جدت ( 8 ) - ب : گويند