أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
66
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
فرشتگان « 1 » من آن بندهء ناسپاس را نگريد « 2 » تا در عالم رنج و عنااش داشتم « 3 » ، آن خود به گوشهاى نهاده بود ، مىگفت همه توى « 4 » چون رنج و عنا بگنج و عطا بدل كردم ، آن من « 5 » به گوشهاى نهاد و مىگويد همه منم . بيت « 6 » اى جسم و نهاد تو ز يك قطره منى * چندين چه كنى تكبر و عجب و منى « 7 » هم بخت مساعدت بد و عيش هنى * فرعون شدى چو گشتىاى شوم غنى « 8 » تا كى در ميدان هواء « 9 » تازى « 10 » ، بدين جاه نخوت « 11 » خود « 12 » نازى و گويى من و من . يكبارگى چنان « 13 » به اشخاص « 14 » كبر « 15 » و منيّت دست « 16 » در آغوش كردهاى « 17 » كى به جملگى خدا را فراموش كردهاى « 18 » . در خبر مىآيد « 19 » از مصطفى صلع « 20 » فردا كى « 21 » سماطين قيامت را بركشند و آن ترازوى عدل « 22 » از معلاق انصاف درآويزند « 23 » ، پيرى را با تنى « 24 » نحيف و بدنى ضعيف « 25 » بيارند و بر كنار آن كفّهء ترازو « 26 » بدارند . فرشتگان « 27 » گويند : بار خدايا با اين پير « 28 » بيچاره چه بايد « 29 » كرد ؟ خطاب آيد كى : اين پير آنست كه كى او را در عالم دنيا صد سال عمر دادم و بنعمت و صحت و فراغت برو منّت نهادم . هيچ كارى نداشت الا آن كار كى « 30 » پيوسته مىگفتى « 31 » اسب من و ساخت من و غلام من « 32 » ، امروز او را بدين ترازوى
--> ( 1 ) - فريشتگان ( 2 ) - بنگريد ( 3 ) - مىداشتم ( 4 ) - تويى ( 5 ) - مرا ( 6 ) - + گر اصل تو ز اب و آتش و خاك و هواست * با مردمت اين تعجب و كبر چراست از اصل من و تو اين چنين كار خطاست * در دار فنا عجب و تكبر نه رواست ( 7 ) - تعجب كنى و كبر و منى ( 8 ) - فرعون گشتى چون شذى اى شوم غنى ( 9 ) - + خود ( 10 ) - + و ( 11 ) - و نعمت ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - كردى ( 18 ) - كردى ( 19 ) - است ( 20 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 21 ) - + آن ( 22 ) - + ملكى را ( 23 ) - بياويزند ( 24 ) - + ضعيف ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - فريشتگان ( 28 ) - ندارد ( 29 ) - مىبايد ( 30 ) - ندارد ( 31 ) - مىگفت ( 32 ) - + و كنيزك من