أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

64

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

گردى تو چو من « 1 » . ديگر گفتن كلمهء « لى » يعنى « 2 » مرا « 3 » . فرعون گفت مرا است « 4 » . حق تعالى گفت : اگر تراست با تو « 5 » نمايم . پادشاه عالم آن گفتار او را در درج درج لطف خود پنهان « 6 » مىداشت تا آن روز كى به دريا آمد . آبش بلب « 7 » رسيد ، قال آمنت خواست كى گويد ، حق تعالى گفت « 8 » : آن روز عرض نخوت چه گفتى « 9 » و امروز روز اظهار قدرت است « 10 » چه مىگويى . تو همان راه « 11 » رو كى آن روز رفتى و همان گوى كه آن روز گفتى . گفت : ملكا آن روز « 12 » چه گفتم ؟ [ فرمود ] : گفتى « أ ليس لى ملك مصر و هذه الانهار . » گفتى « 13 » شوكت و قدرت مرا . اگر شوكت و قدرت است ترا ، ازين مملكت برآ . يوسف گفت : انى « 14 » ، از خان‌ومانش هجرت آمد و از پدر و خويش و تبارش فرقت آمد . محبوس بند و چاه شد ، قرين درد و آه شد . در من يزيد عرض دنياش بفروختند و دل و جان او را به تف - آتش فرقت بسوختند . به دزديش متهم كردند و در زندان محنتش رهين غم كردند . آن‌كس « 15 » كى در همه « 16 » عمر خويش « 17 » يك راه بسوى منيّت گرايد ، اين همه « 18 » رنج و محنتش بر سر آيد . آن‌كس كى در همه « 19 » عمر خويش يك لحظه « 20 » از راه انيّت وا دايرهء ميم منيّت بدر نيايد ، ندانم تا فردا دربند كدام آفت بمحشر آيد . اشارت : موسى عليه السلام « 21 » چون بعالم صفوت رسيد و از كاس « 22 » محبت شربت « 23 » دركشيد ، در آن مجلس انس در خمار عشق و دلش در تقاضاء « 24 » جمال شاهد آمد . « قال « 25 »

--> ( 1 ) - از « زنهار . . . » ندارد + بيت : من سوخت مرا بكوى او در خرمن - زنهار مگو كه من كه گردى تو چو من - از خار بنى درنكشيدم دامن - تا آفت من مرا نگون كرد ز من ( 2 ) - + كه ( 3 ) - مراست ( 4 ) - لى ملك مصر ( 5 ) - به تو ( 6 ) - نهان ( 7 ) - بر لب ( 8 ) - + اى بدبخت ( 9 ) - مىگفتى ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - ره ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - + رأيت ( 15 ) - آن‌كسى ( 16 ) - كل ( 17 ) - خوذ ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - كل ( 20 ) - لمحه ( 21 ) - صلوات اللّه عليه ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - + ديذار ( 25 ) - گفت