أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

60

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

نهاده « 1 » ، آن همه پشت‌ها را بركشيدى « 2 » ، آن پشتهء يوسف از همه زيادت « 3 » آمدى « 4 » ، اين خواب « 5 » پدر را « 6 » بگفت . پدرش گفت : اين خواب با برادران مگوى . و در ده سالگى بخواب ديد كى زمين مىگريستى و مىگفتى يا اسفى على يوسف . پس يوسف « 7 » زمين « 8 » را گفتى : ترا چه مىباشد ؟ زمين گفتى : بدان مىگريم كى يوسف را بر پشت من بكشند و تپانچه « 9 » بر سر و روى « 10 » او مىزنند و قصد كشتن او كنند ، پس زمين « 11 » بشكافتى « 12 » و يوسف « 13 » را در خود « 14 » پناه دادى . اين خواب پدر را « 15 » بگفت . پدرش گفت : اين خواب « 16 » با برادران مگوى . در يازده سالگى بخواب ديد كى يازده ستاره با آفتاب و ماه « 17 » او را « 18 » سجود « 19 » كردندى « 20 » . اين خواب « 21 » با پدر بگفت ، پدرش گفت : اين خواب « 22 » با برادران مگوى . و گويند كه كيفيت اين خواب چنان بود كى يوسف سر بر « 23 » كنار پدر نهاده بود در وقت « 24 » نيمروز « 25 » خفته بود . يعقوب نظرى در آفتاب مىكرد و نظرى در روى يوسف و مىگفت « 26 » : ندانم تا آفتاب باجمال‌تر « 27 » ، يا اين چهره « 28 » در نصاب جمال خويش با كمال‌تر . يوسف « 29 » از خواب درآمد و گفت « 30 » : اى « 31 » پدر نه اين چهره باجمال‌تر ، اگر نور اين چهره از نور آفتاب در ميدان عنايت حق سبق نبردى ، خود ماه و آفتاب و ستاره او را سجود نكردندى . يعقوب « 32 » گفت : اى « 33 » فرزند چه مىگويى ؟ گفت :

--> ( 1 ) - + از ( 2 ) - + از ( 3 ) - زياده‌تر ( 4 ) - + يوسف ( 5 ) - + را ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - طبانجه ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - + باز ( 12 ) - شكافتى ( 13 ) - و او را ( 14 ) - بنهان كردى و ( 15 ) - را با بذر ( 16 ) - + را ( 17 ) - ماه و آفتاب ( 18 ) - و ماه او را ( 19 ) - سجده ( 20 ) - بردندى ( 21 ) - + را ( 22 ) - + را ( 23 ) - در ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - + و ( 26 ) - گفت ( 27 ) - به جمال‌تر ( 28 ) - روى يوسف ( 29 ) - ندارد ( 30 ) - + انى رأيت احد عشر كوكبا و الشمس و القمر رأيتهم لى ساجدين ( 31 ) - يا ( 32 ) - ندارد ( 33 ) - يا .