أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

54

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

نه معصومان را « 1 » . « لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ [ 15 ب ] مِنْ هذا . » « 1 - » و گفت « 2 » اندكى اوليا و مؤمنان را باشد و لكن انبيا و معصومان را نباشد ، زيرا كى اگر مؤمن را غفلت نبودى او را در عالم دنيا « 3 » عيش و راحت نبودى ، و هرگز او را آهنگ ذكر جلال حضرت نبودى . زيرا كى زبان بنده آنگاه « 4 » ذاكر شود كى دلش از حقيقت عرفان جمال مذكور غافل شود ، و تا مادام « 5 » بريق « 6 » جمال « لا إله الا اللّه » . در فضاء سرّ بنده پيدا بود ، دل در مشاهدهء شهود لطف او آن « 7 » ذكر « 8 » ناپروا بود . پسر حلاج گويد : « ما ذكرناك الا عن غفلة لان العبد اذا كان حاضر الا ينطلق « 9 » لسانه بذكرك لان المشاهدة آيات الجلال لحجب « 10 » عن ذكر اوصاف الجمال » . گفت ملكا « 11 » در عالم بعد و غفلت ترا ياد مىكنم « 12 » ، نه در منزل وصلت « 13 » و قربت . آن‌كس كى به قربت رسيد ، مقرون روح وصال گرديد ، آن‌كس كى مشاهد شهود و آيات جلال باشد ، او را كى پرواى « 14 » اوصاف جمال باشد ، « من عرف اللّه كلّ لسانه » . بيت آنها كى همىدهند از ديده نشان * در عين تحيّرند در بحر گمان رازيست نهان ز ديدهء آدميان * آن را كى نمودند بريدند زبان شبلى رحمة اللّه عليه در بدايت ارادت اگر از كسى نام اللّه شنيدى شكرى « 15 » در دهان او نهادى ، چون به نهايت رسيد اگر از كسى نام اللّه شنيدى سنگى بر سر « 16 » او زدى . گفتند : اى « 17 » شيخ ترا چه رسيد ؟ در بدايت آن همه لطف چه بود و در نهايت

--> ( 1 ) - + قوله تعالى ( 2 ) - گويند ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - آنگه ( 5 ) - + كى ( 6 ) - پرتو ( 7 ) - از ( 8 ) - + او ( 9 ) - ينطق ( 10 ) - تحجب ( 11 ) - + مادر ( 12 ) - مىكنيم ( 13 ) - وصل ( 14 ) - + ذكر ( 15 ) - شكر ( 16 ) - در دهان ( 17 ) - يا . ( 1 - ) سورهء ق / 21