أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

51

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

راه وفا « 1 » و مردمى بر كران « 2 » باشد ، حال او « 3 » در قيامت بنگر « 4 » تا بر چه سان باشد . و امّا آنك « 5 » گفتم « 6 » درو « 7 » از هر گونه عجايبها « 8 » بود ، آن بود « 9 » كى ميان يوسف و يعقوب هشتاد فرسنگ مناسك « 10 » و مسافت بود و يعقوب هشتاد سال در درد و مفارقت بود و از حال او بىخبر بود . هرگاه « 11 » كى يوسف از حال هجر پدر خبر يافتى دلش بتافتى ، قلم بر كاغذ نهادى تا به پدر نامه نويسد و او را از حال صحت و سلامت و پادشاهى و دولت خبر دهد ، جبريل عليه السلام بيامدى و دست او بگرفتى و گفتى : جبّار عالم سلام مىكند و مىگويد ما پيرى را در طرفى از اطراف مملكت خويش به حكم تقدير و قضا و ارادت خويش « 12 » به آتشكدهء درد و غيرت خويش مىسوزيم ، تو در عالم تقدير ما چه تصرّف كنى . پس گفت : اى « 13 » يوسف ملك تعالى مىگويد كى من ترا از بهر آن كودك چهارساله اينجا گرو دارم « 14 » بجلال و قدر من ، تا نخست آن كودك چهارساله « 15 » ، مادر ازو خبر نياود ، پدر از تو خبر نياود ، و تا نخست « 16 » مادر او را نبيند « 17 » ، پدر ترا نبيند و تا نخست او بكنعان نرسد ، پدرت بمصر نيايد « 18 » . قلم از دست بنه و منتظر مىباش تا چون وقت قضاى آن « 19 » وصلت « 20 » درآيد وقت انقضاء اين فرقت درآيد . « نحن نقص عليك احسن القصص » . نظاير : « و كلا نقص عليك من ابناء الرسل . و رسلا قد قصصناهم عليك من قبل « 21 » نحن نقص عليك نباهم بالحق و على الذين هادوا حرّمنا ما قصصنا عليك » « 22 » . مىگويد : اى « 23 » سيّد خبر دهم ترا از حال پيغامبران « 24 » و گذشتگان تا دلت را سلوتى

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - كنار ( 3 ) - + را ( 4 ) - نگر ( 5 ) - آنچه ( 6 ) - گفتيم ( 7 ) - درين ( 8 ) - شگفتيها ( 9 ) - است ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - گه ( 12 ) - از « خويش به حكم . . . » ندارد ( 13 ) - يا ( 14 ) - كردم ( 15 ) - « آن كودك چهارساله » ندارد ( 16 ) - نخست تا ( 17 ) - در متن : نه‌بينذ ( 18 ) - + اى يوسف ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - وصلت آن پسر كنيزك ( 21 ) - من انباء الرسل ما نثبت به فؤادك ( 22 ) - + جبار عالم ( 23 ) - يا ( 24 ) - بيغمبران .