أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

47

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

لك ، و اگر نظر رعايت « 1 » ازو برداشتى و او را « 2 » محروم فروگذاشتى و با خداى تعالى حوالت كردى ، چون از تو نوميد گشت ، بسرّ آن درويش از حضرت عزّت « 3 » خطاب آيد كى : « عبدى الفقير اقبل علىّ و انا الذى يشترى المفاليس . » « 4 » اى بندهء درويش نظر از خلق بردار و پناه بدرگاه من آر ، كى كس بىكسان منم و خريدار مفلسان منم . در آن ساعت ملائكهء ملكوت گويند : بار خدايا تا بدر « 5 » خلقانش فرستادى « 6 » باز گرديد و از همه نوميد گشت ، پس بدين لطفش به حضرت خود راه دادى ! خطاب آيد كى : « كذلك اردت به . » خواستم كى نخست پيش خلق شود و ناله كند تا خلق او را به من حواله كند « 7 » تا من احوالهاء ايشان را جمله كنم و اين « 8 » جمله را بر خود قباله كنم ، پس در « 9 » سلب رضاء خويشش « 10 » بر عالميان جلوه كنم ، تا عالميان بدانند كى هر كجا يكى محزون و ممتحن و بىكفش و پيرهن است و مطرود هر انجمن است ، او مقبول درگاه جلال من است . شعر « 11 » تا بكوى وصل خلق « 12 » اندر همىيابى سرا [ 14 الف ] * حق « 13 » مجو زنهار تو كآنجا نيابى مر ورا در ازل مردود حق است بىگمان مقبول خلق * تا بخلقت جاى « 14 » باشد گرد خالق كم‌گرا چون كى خلقت از سرا و از دكان بيرون كنند * از فضاى « 15 » كوى حق آواز آيد كاندر آ « 16 »

--> ( 1 ) - عنايت ( 2 ) - آن درويش را ( 3 ) - از « بسر آن . . . » ندارد ( 4 ) - از « كى عبدى . . . » ندارد ( 5 ) - بدرگاه ( 6 ) - + تا ( 7 ) - كنند ( 8 ) - آن ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - خويش ( 11 ) - بيت ( 12 ) - در متن : حق ( 13 ) - در متن : خلق ( 14 ) - راه ( 15 ) - قضا ( 16 ) - در متن : كند را