أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
45
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
باشد « 1 » كى تا فرزند ما بالغ شود عمر ما به آخر رسيده باشد ، تأثير فرقت او بر سينهء ما نيايد . چون نه ماه برآمد ايشان را پسرى آمد نيكوهيئت و صورت « 2 » و زيبا طلعت . او را « 3 » به شفقت « 4 » مىپروردند « 5 » و روز بروز در « 6 » مؤانست او بسر مىبردند تا بحدّ بلاغت « 7 » رسيد ، از پدر و مادر تقاضاء تزويج و نكاح كرد . مادر « 8 » و پدر « 9 » او را زن بخواستند و در زفاف و به خانه آوردن « 10 » زن تأخير مىكردند ، تا بيشتر بهره از ديدار او بردارند « 11 » . كار بدانجا « 12 » رسيد كى بايست آن « 13 » عروس را به خانه آرند . آن شب دو سراى را جامه فروكردند : يكى سراى عروس و شادى و ديگر سراى سوك و زارى . كبودها در تن كردند و شعرها از بالا بپوشيدند « 14 » . مادر « 15 » و پدر « 16 » به ظاهر لباس گوناگون بسر فرومىافگندند و در باطن لحد و گور او مىكندند . ساعتى مشك و عنبر بر عذار و عارض او مىريختند و ساعتى حنوط و كافور « 17 » بهم بر - مىآميختند و دل بر آن نهاده كى هم اكنون سپاه قضا درآيد و آن فرزند ايشان را از كنار عزّ ايشان در ربايد . « 18 » شب درآمد ، داماد « 19 » با عروس بر حجله « 20 » نشست « 21 » و همچنان به سلامت مىبود « 22 » . هفتهاى در سلامت « 23 » بگذشت « 24 » . مادر و پدر « 25 » شادى كنان « 26 » پيش يهودا آمدند و گفتند : يا نبىاللّه آن روز كى ما از تو دعا خواستيم ، تو گفتى حق تعالى شما را فرزندى دهد و لكن شب عروس « 27 » او شب مرگ او باشد ، اكنون هفتهاى است تا عروس به خانه است و فرزند ما به سلامت است . يهودا گفت : اى عجب ، آنچ من گفتم نه از خود گفتم بلكه بالهام « 28 » وحى حق « 29 » گفتم « 30 » ،
--> ( 1 ) - شايد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - آن را ( 4 ) - به شفقتى هرچه تمامتر ( 5 ) - مىپروريدند ( 6 ) - بر ( 7 ) - بلوغيت ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - از « بيشتر بهره . . . » ندارد ( 12 ) - به آن ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - از « كبودها . . . » ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + در تابوتش ( 18 ) - + تا ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - در حجله ( 21 ) - بنشست ( 22 ) - بود ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - + در سلامت ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - شادان ( 27 ) - عروسى ( 28 ) - + و ( 29 ) - ندارد ( 30 ) - + و ليكن