أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
453
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
قصه : پس يوسف بر تخت نشست و كار گزاردن گرفت . بفرمود تا « 1 » زمينهاء بسيار شيار كردند ، و در آن هفت سال تخمها زيادتى بكاشتند . چون ريع « 2 » آن در رسيد به قدر قوت سال پاك مىكردند ، و باقى در خوشه در انبارها مىنهادند . چون اين هفت سال خصب بگذشت ، يوسف بفرمود تا بانگ بزدند « 3 » كى : ديگر كشت مكنيد تا هفت سال ديگر « 4 » . كى اگر بكنيد نرويد « 5 » . و گويند چون اين هفت سال خصب بگذشت ، پادشاه « 6 » عالم « 7 » بجبرئيل امين ندا كرد كى « 8 » بندگان ما روزى از « 9 » ما مىخورند ، و در نعمت ما كفران مىآرند من « 10 » عقوبتى پيدا خواهم كرد ، و ايشان را هفت سال بقحط مبتلا « 11 » خواهم كرد . « 12 » برو و « 13 » نداى گرسنگى ميان خلق در ده . جبرئيل بيامد و آواز داد : « يا معشر الخلائق جوعوا فان اللّه سلط القحط عليكم سبع سنين . » چون « 14 » اين سماع و اين ندا با پيران « 15 » خلايق رسيد . در نيمشب « 16 » همگنان از بستر « 17 » خواب بجستند « 18 » و گفتند : « الجوع الجوع . » ريّان بن الوليد نيز « 19 » همچنين بانگ بر آورد « 20 » . يوسف دانسته بود « 21 » كى او « 22 » در نيمشب گرسنه شود ، خوانى نهاده بود آراسته ، بسوى او فرستاد . ريّان بخورد ، پرسيد كى : اين از كجا آمد ؟ گفتند : يوسف فرستاده است « 23 » . شفقتش بر او زيادت شد ، در حال « 24 » [ 105 ب ] برخاست « 25 » و پيش يوسف شد و تواضع كرد « 26 » . يوسف او را دعا كرد و دست « 27 » به سينهء او
--> ( 1 ) - + انبارهاء بسيار بنا كردند ( 2 ) - در متن : ربح ( 3 ) - ندا كردند ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - ندرويد ( 6 ) - جبار ( 7 ) - + جل جلاله ( 8 ) - + اين ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - بس ( 11 ) - قحط و بلا ( 12 ) - + تو اين ( 13 ) - « برو و » ندارد ( 14 ) - + ندا بسمع ( 15 ) - از « اين سماع . . . » ندارد ( 16 ) - شبى ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - درآمدند ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + گفت الجوع الجوع ( 21 ) - دانست ( 22 ) - + همچنان ( 23 ) - از « ريان بخورد . . . » ندارد ( 24 ) - در ساعت ( 25 ) - در متن : برخواست ( 26 ) - نمود ( 27 ) - + خويش