أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

25

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

عالمى را مىآرند و علم خصم او « 1 » گشته ، آن علم « 2 » گويد : بار خدايا او « 3 » مرا بياموخت و به من « 4 » جز اسباب و حطام دنيا چيزى ديگر نخواست و نيندوخت . مقريى را « 5 » مىآرند « 6 » و قرآن خصم او گشته . قرآن گويد : بار خدايا او مرا بخواند و نفس خود را در راه « 7 » متابعت من نراند . بازارى و دوكان‌دارى « 8 » را مىآرند و امانت خصم او گشته . امانت « 9 » گويد : بار خدايا او با خلق تو « 10 » بازار كرد و دل از من برى و بيزار كرد . ملكى را مىآرند و آن ملك او خصم او گشته . آن ملك او گويد : بار خدايا او به معاونت من مدّتى جهان دارى كرد و بر بندگان تو ستمكارى كرد . پس خطاب جلال درآيد : هر كسى دست خصم خويش گيريد و ببساط عدل من آريد تا من حكم عدل برانم و انصاف هر كس از خصم او بستانم . موعظه : بسا خلقا كى رسوا شود اگر « 11 » آن حكم عدل او پيدا شود . بس عاصى « 12 » در عالم « 13 » درد خود شيدا شود ، چون آن « 14 » قضاء او آشكارا « 15 » شود . بسا پرده كى دريده شود ، چون وصف عدل ملك تعالى به روزگار خلق نگرنده شود . بسا امير كى اسير شود ، فردا كى حق تعالى مظلومان را دستگير شود . بسا سرا كى بىكلاه و افسر شود ، فردا كى ظالم و مظلوم به داور شود . بسا خون كز ديده‌ها روان شود ، فردا كى هر كس از كرده‌ها « 16 » پشيمان شود . بيت آه از آنگه « 17 » كان « 18 » فغان عاصيان پيدا شود * هر كسى از درد بىدرمان خود شيدا شود آن « 19 » يكى را حلّهء ايمان او در تن « 20 » كنند * وين « 21 » يكى را پرده بردارند تا رسوا شود اى بسا دانا كى اندر كار خود نادان شود * وى بسا نادان كى اندر كار خود دانا شود

--> ( 1 ) - وى ( 2 ) - « آن علم » ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + هيچ كار نكرد ( 5 ) - از « جز اسباب . . . » ندارد ( 6 ) - قرآن‌خوان را بياورند ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - « دوكان دارى » ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - « با خلق تو » ندارد ( 11 ) - چون ( 12 ) - + كه ( 13 ) - + از ( 14 ) - اين ( 15 ) - پيدا ( 16 ) - در متن : كردها ( 17 ) - كردارها ( 18 ) - آن دم ( 19 ) - اين ( 20 ) - بر تن ( 21 ) - و آن