أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

445

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

پنجم : ريّان بن الوليد را ملك خواند « 1 » : « وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ . » « 1 - » از بهر آنك والى مصريان بود ، ولايت مصر او را بفرمان « 2 » بود « 3 » . و در مصر آن وقت « 4 » دوازده هزار محلّت بود ، و در هر محلّتى دوازده هزار مرد كارزارى « 5 » بود . و آن را چهار هزار دروازه بود ، و بر هر دروازه‌اى پنج هزار سرهنگ بود ، و ريّان بن الوليد مطاع ايشان بود « 6 » . پس چون او را در عالم اين همه شوكت بود ملك تعالى او را ملك گفت : « وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ . » « 2 - » پس از گفتار او « 7 » در باب يوسف خبر داد گفت : آن‌كس كى اين خواب مرا تعبير كند « 8 » و ساز « 9 » مملكت مرا تدبير كند « 10 » ، بياريد تا او را بركشم و دوست خاص « 11 » خود گردانم « 12 » . پس آن ساقى « 13 » بيامد با جوق غلامان و گفت « 14 » : يا يوسف وقت « 15 » آمد اكنون « 16 » بدرآى ، كى ملك را برائت تو معلوم شد « 17 » ، آن زنان را از حال تو بپرسيد و بر كيد ايشان « 18 » ملامت كرد ، و اگر بيرون نيايى ، ايشان را عقوبت كند . يوسف از زندان بدر آمد و اهل زندان را بدرود كرد . پس بر « 19 » در زندان نبشت و گفت : « هذا بيت الاحزان المذنبين « 20 » و دار ابتلاء المحبّين . » گفت : اين خانهء اندوهان است و جايگاه مجرمان است و آزمايش [ گاه ] « 21 » دوستان است . اهل زندان چون يوسف را ديدند كى بيرون آمد « 22 » ، جمله « 23 » در نوحه

--> ( 1 ) - گفت قوله تعالى ( 2 ) - « بفرمان » ندارد ( 3 ) - + و بفرمان او بود در آن وقت ( 4 ) - « آن وقت » ندارد ( 5 ) - كارزار ( 6 ) - + و مقتداى همگان بود ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - كرد ( 9 ) - كار ( 10 ) - كرد ( 11 ) - خالص . در متن : خواص ( 12 ) - كنيم ( 13 ) - + با جمعى غلامان بيامدند و گفتند ( 14 ) - از « بيامد باجوق . . . » ندارد ( 15 ) - + آن ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - گشت ( 18 ) - « بر كيد ايشان » ندارد ( 19 ) - « پس بر » ندارد ( 20 ) - للمذنبين ( 21 ) - در متن ندارد ( 22 ) - رفت ( 23 ) - + به زارى و ( 1 - ) سورهء يوسف / 50 ( 2 - ) سورهء يوسف / 50