أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
443
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
حلم « 1 » بديدند گفتند : « 2 » بغلط نداده است جبّار عالم « 3 » اين بنده را لواى ملك و دولت . لطيفه : نخست ملكش را انكار كردند ، چون حلمش بديدند به ملكش « 4 » اقرار دادند . تا بدانى كى هرجا كى ملك و كامكارى بود ، موجب آن علم و حلم و بردبارى بود . سيم « 5 » : جلندر بن المستكبر را ملك گفت « 6 » : « وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ « 7 » . » « 1 - » و او ملك غسّان بود ، و جزاير « 8 » او را بفرمان بود . آوردهاند كى هزار « 9 » كشتى آن بود كى غلامان او بار او با اقصاء « 10 » عالم مىبردند . هيچ كشتى نبودى كى او را از آن خبر شدى ، الّا « 11 » كى « 12 » آن را به غصب بستدى و در تحت امر خود آوردى . پس چون او را اين همه مكنت بود و مال و ثروت بود و علم و ولايت بود ، او را بر سبيل تجوّز « 13 » ملك گفت : « وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ « 14 » . » چهارم : فرزند « 15 » آدم را ملك گفت « 16 » : « وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً . » « 2 - » اينجا سؤال است اگر آنان ملك بودند « 17 » ، فرزند آدم هر يكى در نهاد خويش وا « 18 » ضعف و فقر خويش « 19 » ملك « 20 » ، چگونه باشند ؟ گوييم : هر يكى از فرزندان آدم در نهاد خود « 21 » ملكى است . ملك را شهرستانى « 22 » بايد تا درو فرمان دهد . و او را در آن شهرستان « 23 » وزيرى بايد « 24 » و مشيرى « 25 » بايد ، و جاسوسى بايد و ديدبانى بايد ، و پيكى بايد « 26 »
--> ( 1 ) - + او ( 2 ) - + جبار عالم جل جلاله ( 3 ) - « جبار عالم » ندارد ( 4 ) - به ملكيش ( 5 ) - سوم ( 6 ) - + قوله تعالى ( 7 ) - + ياخذ كل سفينه غصبا ( 8 ) - خزاين بحر ( 9 ) - چهار هزار ( 10 ) - بدان اقطار ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - + نه ( 13 ) - مجاز او را ( 14 ) - « و كان وراهم ملك » ندارد ( 15 ) - فرزندان ( 16 ) - + قوله تعالى ( 17 ) - + كه خداوند ملك بودند ( 18 ) - با ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - ملوك ( 21 ) - خويش ( 22 ) - + باشد ( 23 ) - از « بايد تا درو . . . » ندارد ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - نيشى ( ؟ ) ( 26 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء كهف / 78 ( 2 - ) سوره مائده / 23