أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

430

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

چون « 1 » مرد ساقى صدق يوسف دانسته بود و ايمان او شناخته بود « 2 » ، بنام صدّيقش « 3 » بخواند و پيش او تواضع كرد و دست « 4 » بر روى « 5 » نهاد . يوسف گفت : چرا دست بر روى نهاده‌اى « 6 » ؟ گفت : از شرمسارى كى هفت سال است كى تو مرا گفته‌اى « 7 » سخن من پيش ملك بگوى ، و مرا « 8 » آن سخن امروز ياد آمد . لطيفه : آن‌كس كى هفت سال سخن « 9 » مخلوقى را « 10 » فراموش كند ، پيش او « 11 » از شرمسارى دست بر روى نهد ، آن‌كس كى خالق را هفتاد سال « 12 » از دل فراموش كرده باشد ، ندانم تا فردا در مقام عرض « 13 » چگونه شود « 14 » . يوسف گفت : دست از روى بازگير ، كى ما خود دانيم كى ما را اين قفا از كجا آمد « 15 » . ما را نجات خويش از حق « 16 » بايست جستن ، ما از خلق جستيم « 17 » . لاجرم شيطان را سبب نسيان ما ساختند ، تا هفت سال ديگر « 18 » ما را درين بوتهء محنت بگداختند « 19 » . لطيفه : يوسف نجات خود از ساقى جست « 20 » ، اگر چه بسيار محنت ديد آخر هم بسبب گفت « 21 » ساقى روح و راحت يافت « 22 » . مؤمن نجات خود از ملك مىجويد ، اگر چه بسيار درد و محنت بيند ، آخر هم از لطف او فضل « 23 » و رحمت بيند « 24 » . قصه : « 25 » يوسف گفت ترا در نسيان « 26 » معذور داشتم « 27 » ، و عذر ترا جواب دادم « 28 » .

--> ( 1 ) - + آن ( 2 ) - + او را ( 3 ) - صديق ( 4 ) - + خود ( 5 ) - + خويش ( 6 ) - نهادى ( 7 ) - گفته بودى كه مرا پيش ملك ياد دارى آن سخن تو ( 8 ) - از « سخن من . . . » ندارد ( 9 ) - « هفت سال سخن » ندارد ( 10 ) - + از دل هفت سال رها كند ( 11 ) - « پيش او » ندارد ( 12 ) - هفتاد سال خالق را . در متن : خالق را هفت سال ( 13 ) - + قيامت حال او ( 14 ) - باشد ( 15 ) - است ( 16 ) - + بايستى جست نه از تو ( 17 ) - از « بايست جستن . . . » ندارد ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - غم بگذاشتند ( 20 ) - طلب كرد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - ديد ( 23 ) - + حق بيرون نشود ( 24 ) - « رحمت بيند » ندارد ( 25 ) - + پس ( 26 ) - + حديث ( 27 ) - + بگو تا چرا آمدى و بچه كار آمده‌اى ساقى قصهء خواب ملك آغاز كرد يوسف جواب بداد ( 28 ) - « و عذر ترا جواب دادم » ندارد