أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

426

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

اى بندهء بيچاره همه « 1 » انبيا و اوليا و اصفيا بر پايند و منتظر « 2 » ديداراند « 3 » ، تا تو بيرون نيايى « 4 » كى عاصىاى « 5 » ، من حجاب جلال برندارم ، و جمال خود به كس ننمايم . بيرون آى تا من « 6 » حجاب بردارم « 7 » ، ايشان را معلوم « 8 » شود كى نه تو واداشتهء « 9 » منى ، بلك ايشان همه واداشتگان « 10 » تواند . « 11 » بنده چون « 12 » اين خطاب بشنود قدم از دوزخ بدر نهد . « 13 » يوسف چون « 14 » از زندان بيرون « 15 » آمد ، دست به دستش مىگذاشتند تا پيش تخت ريّان رسيد . بنده كى از دوزخ به در آيد ، دست به دستش مىگذارند تا به حضرت رحمن رسد « 16 » . ريّان چون يوسف را بديد عذر خواستن گرفت گفت : يا يوسف مدّت محنت دراز دركشيد ، مدتى در چاه بودى ، و مدتى طعن « 17 » ملامت‌كنندگان شنيدى ، و مدتى زهرهاى گوناگون چشيدى ، و مدتى بلاى زندان كشيدى . اكنون آن « 18 » همه واسرى « 19 » شد ، اينك من پادشاه ولايت ، و تو نديم و وزير من . « 20 » عاصى چون « 21 » به حضرت رحمن « 22 » رسد ، ملك تعالى بلطف به دو نگرد « 23 » . بكرم عذر خواستن گيرد « 24 » گويد : بندهء « 25 » بيچاره مدت محنت دراز دركشيدى « 26 » ، چندين « 27 » سال در دنيا بلا ديدى ، و چندين محنت و وحشت گور كشيدى ، و چندين در عرصات قيامت بر پا ايستادى ، و چندين در بلاى دوزخ افتادى . اكنون آن همه واسرى شد ، اينك منم خداوند تو ، و توى

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + جمال ( 3 ) - ديدار مااند ( 4 ) - + اى ( 5 ) - « اى » ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + تا معلوم ( 8 ) - « را معلوم » ندارد ( 9 ) - بازداشتهء ( 10 ) - نيز بازداشتگان ( 11 ) - + پس چون ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - + قصه چون ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - بدر ( 16 ) - از « رسيد بنده . . . » ندارد ( 17 ) - ملامت‌گاه بودى و ملامت ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - + رفت و باسرى ( 20 ) - + اشارت : بنده نيز چون از دوزخ به در آيد به دستش مىگذرانند تا به حضرتش رسانند چون ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - + از كريمى و رحيمى خود و بفضل عذر خواهد ( 24 ) - « بكرم عذر خواستن گيرد » ندارد ( 25 ) - + من مدتى وحشت و محنت كشيدى در عرصهء عرصات به‌پاى ايستادى ( 26 ) - از « بيچاره مدت . . . » ندارد ( 27 ) - + در بلاء دوزخ افتادى اكنون اين همه واسرى شد اينك من خداوند مملكت و تو دوست و عزيز من با پرشفقت نكته آرى عزيز من