أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

424

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بزرگوار بر تو پيدا كردم ، و هرچ در كلّ عالم واداشته است « 1 » ، مجرم و نامجرم همه را در طفيل تو از زندان و بند « 2 » رها كردم . لطيفه : يوسف كريم بود از كرم خود روا نداشت كى از زندان آهنگ صحرا كند ، و همنشينان خود را در « 3 » زندان رها كند « 4 » . سيّد « 5 » ما « 6 » صلع كريم خلقست « 7 » ، از كرم كى روا دارد كى در صحراى جنّت تماشا كند ، و عاصيان امّت خود را در دوزخ رها كند . قصه : پس « 8 » ملك بفرمود يوسف را از زندان « 9 » بدر آريد « 10 » ، و هر كى در زندان است در طفيل او رها كنيد « 11 » ، و هم از آنجايش به گرمابه بريد . زندانيان را رها كردند « 12 » ، و يوسف را به گرمابه بردند . همچنان « 13 » بدر زندان بود ، كى ملك « 14 » مر او را خلعت خود بفرستاد « 15 » ، و مصر را بياراستند . از آنجا كى زندان بود تا « 16 » بدر شهر « 17 » چهار فرسنگ زمين « 18 » بود . چهار طاقها بزدند « 19 » ، و به ديباى « 20 » ملوّن بياراستند « 21 » ، و سيصد هزار سوار بر نشستند . و از آنجا كى دروازهء شهر بود تا بدر زندان ، صف بر كشيدند و طبل « 22 » و كوس « 23 » فروكوفتند ، و بوقهاى زرّين دردميدند . بر هر چهار طاقى مطربان « 24 » آواز بر كشيدند ، از زير و بالا درم و دينار نثار كردند « 25 » . اين همه از براى چيست ؟ از براى آنك يوسف از زندان بدر « 26 » مىآيد « 27 » .

--> ( 1 ) - از « منتى بزرگوار . . . » ندارد ( 2 ) - « از زندان و بند » ندارد ( 3 ) - از ( 4 ) - نكند ( 5 ) - + عالم عليه الصلاة و السلم ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - كريم‌ترين همه خلقست ( 8 ) - + آنگه ( 9 ) - « از زندان » ندارد ( 10 ) - آورند ( 11 ) - + كنند ( 12 ) - از « و هم از آنجايش . . . » ندارد ( 13 ) - + يوسف ( 14 ) - + خلعت و اسب خود فرستاده بود ( 15 ) - « مرو را خلعت بفرستاد » ندارد ( 16 ) - + بمصر ( 17 ) - « بدر شهر » ندارد ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - بياراستند ( 20 ) - ديباهاى ( 21 ) - بيفكندند ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - و طبل ( 24 ) - مغنيان ( 25 ) - همىكردند ( 26 ) - + آورند ( 27 ) - « مىآيد » ندارد