أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

410

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

خبر ياوى « 1 » ، ايشان را بگوى تا چون نعيم « 2 » بهشت خوريد ، اين گرسنگى مرا « 3 » ياد كنيد ، و چون شراب بهشت خوريد ، اين تشنگى مرا ياد كنيد ، و چون در « 4 » بهشت حرير پوشيد ، اين لباس قطران مرا « 5 » ياد كنيد « 6 » . « هكذى فى كل نعمة و نقمة . « 7 » » در ساعت [ 97 الف ] رسول « 8 » ملك تعالى « 9 » درآيد ، گويد « 10 » ملك تعالى مىگويد : ياد دارى كى مرا به يگانگى « 11 » بشناختى « 12 » ، پس در راه بيگانگى با دشمن من « 13 » بساختى . نخست بدان ساختنت بسوزم « 14 » ، و پس « 15 » به شناختنت بنوازم . تا نخست انكال عقوبت پيدا نكنم « 16 » ، آثار رحمت آشكارا نكنم « 17 » ، تا ديگر از من نگريزى ، و با دشمن من در نياميزى . يا يوسف اگرچه وادارمت « 18 » ، كى به غير من استعانت كردى « 19 » ، آخرت رها كنم ، كى زليخا را مخالفت كردى « 20 » . اى بنده اگرچه بسوزمت كى با دشمن من درساخته‌اى ، به آخرت رها كنم كى مرا به يگانگى بشناخته‌اى . شعر « 21 » اى بفضل من ز هر سورت به من آموخته * من خريدم مر ترا و تو مرا بفروخته پشت كرده باوفا و رو نهاده با جفا * صد هزاران جرم و وزر و معصيت « 22 » اندوخته باز كرده از گنه بر خود « 23 » لباس آتشى * در جفا و جنگ خود را پيرهن بردوخته اى بسى آز و هوا اندوخته پس ياد كن * تو از آن دوزخ كى آتش « 24 » اندر آن افروخته مىبسوزى خرمن اوميد « 25 » خود را سر بسر * آه اگر فردات گردد تن چو خرمن سوخته

--> ( 1 ) - از « حال . . . » ندارد ( 2 ) - نعمت ( 3 ) - من در دوزخ ( 4 ) - از « شراب بهشت . . . » ندارد ( 5 ) - من در دوزخ ( 6 ) - + چون مالك آن درد فراق او بيند بر وى شفقت آيد ديگر گويد چون جمال ملك تعالى بينند از درد فراق و هجران مرا ياد كنند ( 7 ) - از « هكذى . . . » ندارد ( 8 ) - + از ملك جبار ( 9 ) - « ملك تعالى » ندارد ( 10 ) - + كه اى بنده ( 11 ) - در متن : بيگانگى ( 12 ) - + و با دشمن ( 13 ) - « با دشمن من » ندارد ( 14 ) - بسوزانم ( 15 ) - + بدان ( 16 ) - كنم ( 17 ) - كنم ( 18 ) - باز دارمت ( 19 ) - كرده‌اى ( 20 ) - كرده‌اى ( 21 ) - بيت ( 22 ) - در متن : با جفاها و جدل كى عانه در دلت ( 23 ) - تن ( 24 ) - در متن : زان تف دوزخ سوزان آتش گهى ( 25 ) - سوختى تو خرمن اميد