أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

407

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

طعام از كسى وادارند كى او را « 1 » دهنده خلق باشد « 2 » ، دهندهء « 3 » او حق است . چوب كسى را زنند كى او مجرم باشد ، و او مجرم نيست « 4 » . زليخا او را « 5 » گفت : « 6 » بايد كى درين ساعت « 7 » او را « 8 » صد چوب « 9 » بزنى ، تا صد دينار خسروانى ترا بدهم ، هر يكى « 10 » پنج مثقال « 11 » باشد . پس دسته‌اى چوب از باغ ببريد و « 12 » به دو داد « 13 » . زندان‌بان بيامد و آن چوب را و آن زر را « 14 » پيش يوسف نهاد گفت : يا يوسف اين صد دينار « 15 » به من دادند « 16 » تا ترا صد چوب بزنم . يوسف گفت : « 17 » باشد كى در زخم چوب كشته شوم ، بارى « 18 » باش تا ترا وصيت كنم . گفت : چه وصيت كنى ؟ گفت : اگر هلاك ما ازين كار « 19 » تولد كند ، خاك ما به دروازهء كنعان ساز « 20 » ، تا آن باد كنعان مىآيد و نسيم « 21 » آن پدر « 22 » محنت رسيده « 23 » بر گور ما « 24 » مىوزاند . و بر لوح گور من بنويسيد كى : اين گور « 25 » آن بيچارهء « 26 » زيبا و خوبست ، و اين گور « 27 » آن غمگسار يعقوب است ، اين گور « 28 » آن جوانست كى به درمى چند سياهش بفروختند [ 96 ب ] ، و دل و جان باباى « 29 » او را بر آتش هجر او « 30 » بسوختند « 31 » . و اگر قاصدى بكنعان شود ، « 32 » نامه‌اى نويسيد كى يوسف گفت : آنچ « 33 » گفتى كى خواب « 34 » با برادران مگو بگفتم ، تا بسيارى غم و حسرت از آن گفتهء خود برگرفتم « 35 » . دل از انديشهء وصلت « 36 » بردار كى من واسرى شدم . و ابن

--> ( 1 ) - + طلب طعام بود ( 2 ) - « دهنده خلق باشد » ندارد ( 3 ) - + طعام ( 4 ) - بىجرم است ( 5 ) - « او را » ندارد ( 6 ) - + اكنون بايد كه از براى سلوت من ( 7 ) - « درين ساعت » ندارد ( 8 ) - « او را » ندارد ( 9 ) - + بوى ( 10 ) - + به سنگ رطلى ( 11 ) - « پنج مثقال » ندارد ( 12 ) - + به زندانبان داد ( 13 ) - « به دو داد » ندارد ( 14 ) - « راو آن زر را » ندارد ( 15 ) - + مرا داده‌اند ( 16 ) - « به من دادند » ندارد ( 17 ) - + بزن ( 18 ) - ساعتى ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - سازيد ( 21 ) - + سحرگاهى از پيش ( 22 ) - پير ( 23 ) - زده به من همىرسد ( 24 ) - به گور ما بوى كنعان ( 25 ) - + از آن ( 26 ) - جوان ( 27 ) - + از آن ( 28 ) - + از آن ( 29 ) - پدر ( 30 ) - هجران ( 31 ) - + و آن پير غم زده را اندوه و تيمار اندوختند ( 32 ) - + بيعقوب ( 33 ) - + تو ( 34 ) - ندارد ( 35 ) - بخوردم ( 36 ) - + برداشتم و رخت دنيا به آخرت پرداختم