أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

398

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

با من اگرت ميل نمىخواهد بود * عمرم همه شد بگو كه كى خواهد بود [ 94 ب ] حكايت بايزيد بسطامى رحمة اللّه عليه گويد « 1 » در مناجات خويش « 2 » : « الهى ان « 3 » ادخلتنى النار اخمدتها « 4 » بنورك و ان ادخلتنى الجنة احرقتها بنارك « 5 » . » گفت « 6 » اگر در دوزخم كنى ، يك ذره از « 7 » عرفان جمال « 8 » تو پيدا كنم ، تا دوزخ بر دوزخيان بر شكل فردوس برين شود . و اگر « 9 » مرا در بهشت فرود آرى « 10 » ، يك شرر « 11 » از آتشكدهء عشق تو رها كنم « 12 » ، بهشت بر بهشتيان بر مثال دوزخ و سجين شود . گفتند : يا بايزيد دوزخ مىنخواهى « 13 » ، و با بهشت كى مستقرّ « 14 » اهل سعادت است « 15 » مى نسازى « 16 » ، پس چه مىخواهى ؟ گفت : در دنيا عشق او مىخواهم ، و در عقبى وصل او « 17 » ، دوزخيان را گو در دوزخ مىسوزيد ، و بهشتيان را گو در بهشت « 18 » مىنازيد كى ما را از آتش دوزخ ، آتش مهر « 19 » او تمام است . و از نعمت بهشت ، ما را وصال « 20 » او تمام « 21 » . بيت آتش بزنم بسوزم اين مذهب خويش « 22 » * عشقت بنهم بجاى مذهب در پيش تا كى دارم راز نهان در دل خويش * مقصود رهى تويى نه دين است و نه كيش

--> ( 1 ) - « رحمة اللّه عليه گويد » ندارد ( 2 ) - + گفت ( 3 ) - متن ندارد ( 4 ) - متن : اجملتها ( 5 ) - متن : بنورك ( 6 ) - + بار خدايا ( 7 ) - + نور جمال ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + در بهشتم كنى ( 10 ) - از « مرا در بهشت . . . » ندارد ( 11 ) - + آتش ( 12 ) - + تا ( 13 ) - مىخواهى ( 14 ) - + اهل شقاوت و ( 15 ) - + گفت نه اين و نه آن گفتند ( 16 ) - « مىنسازى » ندارد ( 17 ) - + مىخواهم ( 18 ) - + مىسازيد و ( 19 ) - عشق ( 20 ) - لذت وصل ( 21 ) - + است ( 22 ) - خوكيش