أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

386

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

گشت ، « 1 » « وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ . » « 1 - » مؤمن را صحبت نه با يوسف بود و نه با موسى ، بلك با مولى بود ، « الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ . » « 2 - » آن را كى صحبت با خلقان بود از زمرهء جوانمردان بود ، آن را كى صحبت با خداوند فرد « 2 » بود اولاتر كى جوانمرد بود . لطيفه : عزيز دانست كى جرم زليخا را بود ، و لكن يوسف را به زندان كرد . گفت : زليخا مجرم « 3 » و محب است ، و يوسف بىجرم است و محبوب است ، محبوب « 4 » او را از او جدا كنيم « 5 » و بفراق او مبتلا كنيم « 6 » ، كى هيچ بلايى بر دوست صعب‌تر و گزاينده‌تر از فراق دوست نباشد « 7 » كى او را از دوست و صحبت او مهجور گردانند « 8 » . بيت رسم طرب از دلم فراقت بسترد * با فرقت تو همى بسر نتوان « 9 » برد هجرت به دلم تاختن آورد چه كرد * مردانه كسى كز تو جدا ماند و نمرد صد هزار « 10 » تيغ هندى و رمح رويين و تير ناو كى با سينهء عاشقان آن نكند « 11 » ، كى يك ساعت فراق معشوق كند . حكايت بايزيد بسطامى گويد « 12 » : بار خدايا اگر مرا در بهشت كنى ، بانوار « 13 » آن و ثمار واگذارى ، در آن ساحت فردوس برين چندان بخروشم كى اهل دركهء دوزخ را بر من رحمت آيد .

--> ( 1 ) - + قوله تعالى ( 2 ) - جان ( 3 ) - + است ( 4 ) - محب ( 5 ) - كنم ( 6 ) - كنم ( 7 ) - نيست ( 8 ) - از « كى او را از . . . » ندارد ( 9 ) - با فرقت تو بسر نمىدانم ( 10 ) - هزاران ( 11 ) - كند ( 12 ) - گفت ( 13 ) - انهار ( 1 - ) سورهء يوسف / 36 ( 2 - ) سورهء بقره / 2