أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
384
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
حق بماند « 1 » . آه از آن روز « 2 » زندان با وحشت ، آه از آن ماران و كژدمان « 3 » با هيبت ، آه از آن موكلان بىرحمت . شعر آه از آن تيمار و درد عاصى اندر رستخيز * چون ببيند دوزخ پرآتش تاريك و تيز از ملك باشد موكّل بر سر او نوزده * هر يكى با عصايى « 4 » روى سهمناك و خشم ريز ! مىزنند آن گرز آتش بر سر اهل جفا * كينه دارند هر يكى با هر يكى اندر « 5 » ستيز گر ندارى طاقت اين دردها تو عاصيا * ز آنچ كردى از گناه و از جفا با حق گريز اين يكى از صد هزار است ، گر شنيدى توبه كن * وانگهى از خواب غفلت بعد « 6 » ازين هشيار خيز
--> ( 1 ) - باشد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - هر كسى عاصى ربا و ( 5 ) - در دل ( 6 ) - در متن : پس