أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
382
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
قصه : « ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ . » « 1 - » پس عزيز مصر بعد از آنك بدانست كى يوسف بىگناه است « 1 » كى برائت او پيدا شد : « من شق القميص و كلام الرضيع و بقاء الخزانة بعد استنفادها فى ثمنه « 2 » و حديث القارعة و غيرها . » پس عزيز « 3 » با دوستان خود مشاورت كرد و گفت : يوسف بىگناه است و لكن « 4 » صواب آنست كى گناه بازو نسبت كنيم و او را « 5 » به زندان فرستيم تا زليخا در در نظر خلق بىگناه نمايد « 6 » كى اهل من است ، گناه كار بيگانه باشد اولاتر « 7 » از آنك اهل خانه باشد . لطيفه : حق تعالى فردا با مؤمن عاصى همين كند ، گويد : اى مؤمن ترا در ازل دوست خود گفتهام « 8 » : « يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ . » « 2 - » مىدانم كى مجرمى « 9 » كل جرم تو با شيطان نسبت كنم تا تو در نظر خلق پاك نمايى « 10 » . كى مجرم ديو لعين بود « 11 » بهتر از آنك دوست من بود « 12 » . قصه : گفتهاند كى چون خبر ايشان در شهر فاش شد زليخا خواست كى يوسف « 13 » را حبس كند نفى تهمت را و اظهار برائت را « 14 » . با جماعتى كنيزكان پيش ملك رفت و ملك ريّان بن وليد بود . و ريّان خود را « 15 » خانهاى ساخته بود . از آهن و مس و اندرون « 16 » خانه را آبگينههاى چينى در نشانده « 17 » ، چنانك هرك از در خانه « 18 » در آمدى صورت او در آن ديوار خانه بديدى « 19 » . ملك بر تخت نشسته بود باز نگريد « 20 » ، صورت زليخا در آن ديوار بديد كى پيدا شد . و زليخا ملكزاده بود ، ريان او را حرمت داشتى . چون صورت
--> ( 1 ) - + بآيتها ( 2 ) - « بعد استفادها فى ثمنه » ندارد ( 3 ) - « و غيرها پس عزيز » ندارد ( 4 ) - و ليكن ( 5 ) - « او را » ندارد ( 6 ) - بماند ( 7 ) - « اولاتر » ندارد ( 8 ) - گفتم قوله تعالى ( 9 ) - + و ليكن ( 10 ) - بمانى ( 11 ) - باشد ( 12 ) - دوست مؤمن باشد ( 13 ) - او ( 14 ) - + برخاست ( 15 ) - « خود را » ندارد ( 16 ) - + آن ( 17 ) - گرفته بود . ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - پيدا شدى ( 20 ) - نگريست ( 1 - ) سورهء يوسف / 35 ( 2 - ) سورهء مائده / 59