أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
374
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
دوم گفتيم : ايوب عليه السلم « 1 » از بهر كشف بلا دعا كرد . ملك تعالى حاجت « 2 » او را روا « 3 » كرد و آن بلا از تن او جدا كرد « 4 » . و آن چنان بود كى گفت : بار خدايا پيشينگان بدرگاه تو « 5 » اين قربتها و منّتها « 6 » و مثابتها بچه يافتند ؟ خطاب آمد كى : به بلا . هر كرا بلا بيشتر بود او را بدرگاه « 7 » ما نصيب « 8 » بيشتر بود . گفت : بار خدايا كه بود « 9 » كى نكشد بلاى تو از بهر ولاء تو . حق تعالى او را « 10 » بلا داد مالش بستد « 11 » صبر كرد . هفت فرزند داشت جمله از او بستد صبر كرد . صحت داشت صحت ازو بستد صبر كرد . آوردهاند كى اندام او پرسوراخ شد ، دوازده هزار كرم در « 12 » او پديد آمد . اهل حله « 13 » او را از خود مهجور كردند و از بيرون حلّه به فرسنگى راه ببردند « 14 » . عيالش خدمت او مىكرد ، هر بار گفتى : چرا دعا نكنى كى ملك تعالى اين بلا « 15 » را كشف كند . گفت : من اين بلا بدعا خواستهام « 16 » ازو چون گريزم . بر هفت اندام او هيچ درست نماند مگر دل و زبان . كرمى قصد دل او كرد و ديگرى قصد زبان او كرد . ايوب را صبر بهغايت رسيد و درد « 17 » به نهايت رسيد . آواز برآورد « 18 » و گفت : « انى مسّنى الضر و انت ارحم الراحمين . » بار خدايا با بلاى تن طاقت داشتم با بلاى دل طاقت ندارم كى محل آشنايى است مى مهر تو جويد . و با بلاى زبان طاقت ندارم كى آلت گويايى است مى ذكر تو گويد « 19 » . و اگر كشف كنى توانى كى رحيمى ، و اگر « 20 » عفو كنى توانى كى كريمى . ملك تعالى آن دعاى او را به ساحت استجابت راه داد و هرچ از فرزند و مال و نعمت و ثروت و قوّت بود و صحت كى از او ستده بود « 21 » باضعاف آن بازو فرستاد . قوله « 22 » : « وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا . » « 1 - »
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - اجابت ( 4 ) - از « و آن بلا از . . . » ندارد ( 5 ) - « بدرگاه تو » ندارد ( 6 ) - « منتها » ندارد ( 7 ) - از درگاه ( 8 ) - + و لا ( 9 ) - باشد ( 10 ) - وى را ( 11 ) - بشد ( 12 ) - + تن ( 13 ) - محله ( 14 ) - وى را دور كردند ( 15 ) - + - از تو ( 16 ) - خواستم ( 17 ) - دردش ( 18 ) - برداشت ( 19 ) - مىگويد ( 20 ) - ور ( 21 ) - + آن ( 22 ) - + تعالى ( 1 - ) سورهء انبيا / 84