أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
17
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
خواندى تو بسى « 1 » ز بهر من « 2 » قرآن را * فردا شنوى تو « 3 » چون كى برخوانم من امام ابو المظفر سمعانى گويد كى « 4 » اگر در بهشت مرگ روا بودى در دو حال « 5 » بنده جان بدادى : يكى در وقت « 6 » قرآن « 7 » خواندن جبّار و ديگر در وقت سلام و ديدار . پس چون بهشت سراى بقا بود و مرگ در او ناروا بود ، پادشاه عالم چون خواهد كى كلام خود خواند جانها بمسامير لطف ببندد ، پس كلام خواند « 8 » . چون لذّت كلام حق بجان رسد خواهد كى از قالب كنار « 9 » گيرد ، خود را بسته بيند قرار گيرد . پس چون شورش سماع در آن ارواح عاشقان پديد آيد جبّار عالم گويد : « عبادى سمعتم قراءتي و كلامى فها لقيتى « 10 » و سلامى . » حجاب عزّت بردارد و گويد : بندگان من ، شنيديد « 11 » كلام و گفتار من ، اينك ببينيد سلام و ديدار من . چون بريق جمال حق بر ارواح ايشان بتابد آتش عشق در سر ايشان علم گيرد ، خواهد كى روان و جان و قالب ايشان بسوزد ، پادشاه عالم دو صفت را از صفات « 12 » خود رقيب ايشان گرداند : يكى صفت جمال و ديگر صفت جلال . هرگه « 13 » كى صفت جلال خواهد [ 6 الف ] كى جان او « 14 » را غارت كند صفت جمالش تقويت كند ؛ و هرگه كى صفت جمالش خواهد كى جان او غارت كند صفت جلالش تقويت كند . بنده بماند در « 15 » وصف جمال و جلال در مهب « 16 » نسيم اقبال و افضال ، ساعتى نازان از روح وصال و ساعتى سوزان از بيم زوال . پس جبار عالم گويد : از بيم فرقت منال و منديش « 17 » از هجر « 18 » و بال ( ؟ ) و مترس از بيم انتقال ، تكيه زن بر مسند قرب وصال ، تويى بندهء ابدى بىزوال ، و من ترا خداوند بىمثال . شعر اى خوشا آن باد لطف كوى « 19 » وصل ذو الجلال * كو روان عاشقان را تازه گرداند وصال
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + بسى ( 3 ) - شنوا تويى . متن : بشنوى تو ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - حالت ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - بخواند ( 9 ) - كناره ( 10 ) - در متن : لقيتنى ( 11 ) - شنيدند ( 12 ) - اوصاف ( 13 ) - هرگاه ( 14 ) - ايشان ( 15 ) - + ميان ( 16 ) - در متن : مهتب ( 17 ) - مينديش ( 18 ) - هجرت ( 19 ) - كوى لطف