أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
360
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
و من درويش . خديجه گفت « 1 » مرا ملامت مكنيد كى مى « 2 » شوهر درويش « 3 » خواهى ، محمد را ملامت كنيد و گوييد « 4 » كى چرا اين زن « 5 » درويش « 6 » را خواهى . چون صدق خديجه در راه « 7 » محمد « 8 » پيدا شد ملامتكنندگان در راه ملامت خويش رسوا شدند . قوله تعالى : « وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى . » « 1 - » دوم : نضر بن الحارث از جمله منافقان بود ، على « 9 » را رضى اللّه عنه « 10 » در خواستن فاطمه « 11 » ملامت كرد ؛ و آن چنان بود كى يك روز « 12 » در بازار مدينه على « 13 » در پيش او افتاد گفت : يا على تو كان فضل و ادبى و شجاعترين مبارزان عربى ، چرا دختر يتيمى خواستى كى چاشت « 14 » روزش « 15 » بشام شب « 16 » نمىرسد ؟ چرا دختر مرا نخواستى تا من چنان ساختمى كى از آنجا كى خانهء تست تا بدانجا كى دروازهء « 17 » مدينه است اشتر در اشتر بودى « 18 » و همه بار جهاز او بودى « 19 » . على سر در پيش افگند و گفت : كار بتقدير است نه بتدبير « 20 » . پس آشوبى در دل [ 86 الف ] على پديد آمد . از حضرت « 21 » به سرّش خطاب آمد كى سر بردار و برنگر تا اعاجيب قدرت « 22 » بينى و جهاز فاطمهء زهرا بينى . على سر برداشت از بالاى سر خويش تا به زير عرش قدس بار خداى حجابها ديد از نور و ميدان رحيب كشيده پر از اشتر ايستاده بار آن اشتران همه ياقوت و جوهر و مشك و عنبر ، و بر سر هر يكى منادى ندا مىكرد : « هذا جهاز فاطمة الزهراء . » على چون آن صنع پادشاه عالم بديد « 23 » شاد شد ، روى از آن منافق بگردانيد . چون بحجره باز
--> ( 1 ) - « خديجه گفت » ندارد ( 2 ) - « مى » ندارد ( 3 ) - + چرا ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - « اين زن » ندارد ( 6 ) - درويشه ( 7 ) - + مهر ( 8 ) - + عليه الصلاة و السلم ( 9 ) - + و فى رضى ( 10 ) - « رضى اللّه عنه » ندارد ( 11 ) - + رضى اللّه عنها ( 12 ) - + على رضى اللّه عنه ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - چاشتش ( 15 ) - « روزش » ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - بدى ( 19 ) - بدى ( 20 ) - + است ( 21 ) - « از حضرت » ندار ( 22 ) - + خداى عز و جلّ ( 23 ) - از « چون آن صنع . . . » ندارد ( 1 - ) سورة الضحى / 8