أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
357
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
آويخته . بار خدايا تا تو صيدى به دام آوردى « 1 » اين چندين مشغله بايد و در عالم عشق اين همه و لوله بايد ؟ گويد : آرى تا بكرم من واثق باشى « 2 » و بدانى « 3 » كى من چون يوسفى را از پدر جدا كنم ، و چون يعقوبى را به هجر او مبتلا كنم ، و ابن يامين را به تهمت دزدى رسوا كنم ، اين همه عجايب پيدا كنم « 4 » اين همه بدايع آشكارا كنم ، تا بيگانهاى را آشنا كنم . همچنين هفتاد سال است تا به حلق از حلقهء دام عشق ما آويختهاى ، از كرم كى روا دارم كى در نفس باز پسين ترا « 5 » از حضرت خود جدا كنم و به درد هجر مبتلا كنم « 6 » . شعر باش تا فردا كى صحف « 7 » فضل و رحمت وا كنم * جايگاه تو بعقبى جنة المأوى كنم بر نشانم بر فراز تخت ملكت وانگهى * صد هزاران حور عين در پيش تو بر پا كنم از حريرت حله سازم و ز لباس و فرش تو * خادمت رضوان و يار و جفت تو حورا كنم « 8 » تاج عزت برنهم بر سر ز لؤلؤ بافته * پاى تختت از عقيق و بسّد و مينا كنم « 9 » چون بمجلس درنشينى من ترا ساقى كنم * چون بخوردى مى به مهرت واله و شيدا كنم چون ز شربت مست گشتى زود بردارم حجاب * وان جمال حسن خود در چشم تو پيدا كنم
--> ( 1 ) - آرى ( 2 ) - + باشد ( 3 ) - « و بدانى » ندارد ( 4 ) - + و اين چندين لطائف هويدا كنم ( 5 ) - بازپسينت ( 6 ) - « و به درد هجر مبتلا كنم » ندارد ( 7 ) - باب ( 8 و 9 ) - جاى دو بيت جابجا شده است