أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
355
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
چون يار « 1 » مرا ديد نصيحت گر من * صد راه سجود كرد پيش در من پس زليخا بدر آمد ، حال ايشان را بريشان حجّت گرفت « 2 » ، « فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ . » « 1 - » فان قيل « 3 » چرا زليخا دست خود نبريد و ديگران ببريدند « 4 » ، گوييم « 5 » : زليخا يوسف را « 6 » ديگر « 7 » ديده بود « 8 » لاجرم ايشان را شگفت آمد و زليخا را چنان شگفت نيامد « 9 » . و ديگر گوييم « 10 » زليخا كارد نداشت ، تا دلش بستهء « 11 » هواى او « 12 » گشت « 13 » هرگز كارد بدست نگرفت « 14 » . كنيزكان گفتند : اى كدبانو چونست كى در وقت « 15 » ميوه خوردن كارد نمىدارى « 16 » ؟ گفت : كارد آلت قطيعت « 17 » است و من طالب وصلم . آنكس كى طالب وصل باشد پيرامنساز قطع نباشد « 18 » . موعظه : اى بنده معصيت مكن كى معصيت آلت قطعيت « 19 » است و تو طالب [ 85 الف ] وصلتى . زليخا در طلب وصل يوسف گرد كارد نگرديد ، تو نيز در طلب « 20 » وصل ايزدى گرد گناه « 21 » مگرد ، كى مطلوب تو كم از مطلوب زليخا نيست . قصه : زليخا چون « 22 » زنان را مدهوش ديد گفت : شما را چه رسيده است « 23 » كى بىهوش گشتيد « 24 » ؟ مرا هفت سال است كى بعشق او مبتلاام و همچنين بر عقل و بر جاام ، شما به يك نظر كى در او نگرستيد از خود جدا شديد و چنين فضيحت و رسوا شديد « 25 » . ايشان بجمله آواز برآوردند « 26 » : « ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ
--> ( 1 ) - ده بار ( 2 ) - كرد . قالت ( 3 ) - پس اگر گويند ( 4 ) - + جواب آنست كه ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - « يوسف را » ندارد ( 7 ) - + بار يوسف را ( 8 ) - + و ايشان نديده بودند ( 9 ) - + جواب ديگر آنست ( 10 ) - « و ديگر گوييم » ندارد ( 11 ) - + دام ( 12 ) - يوسف ( 13 ) - گشته بود ( 14 ) - نگرفته بود ( 15 ) - چرا بوقت ( 16 ) - بكارد مىنبرى ( 17 ) - قطع ( 18 ) - چگونه گردد ( 19 ) - قطع ( 20 ) - طالب ( 21 ) - معصيت ( 22 ) - + آن ( 23 ) - رسيد ( 24 ) - « كى بىهوش گشتيد » ندارد ( 25 ) - گشتيد ( 26 ) - + گفت ( 1 - ) سورهء يوسف / 32