أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

354

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

هواى خويش گشته بودند و از آن خبر نداشتند . شعر رميتك من حكم القضاء بنظرة * و مالى على حكم القضاء مناص « 1 » چون يوسف تشت و آفتابه را ميان ايشان نهاد « 2 » و به ديگر در بيرون شد ، درد جراحت در تن « 3 » ايشان نفاذ يافت . نگاه كردند ، انگشتها ديدند بريده « 4 » . آن شصت دختر كى در ميان ايشان بودند در ساعت حيض بريشان پديد آمد ، جامه‌هاى « 5 » ايشان خون‌آلوده شد ، ترسيدند كى شرمسار شوند . ملك تعالى همه را مدهوش « 6 » گردانيد بر جمال يوسف « 7 » ، تا همه از بهر « 8 » ترنج سر انگشت « 9 » ببريدند تا سرّ ايشان پيدا نشود و تن ايشان رسوا نشود . لطيفه « 10 » : چنانست كى مىگويد كى آن دختران بيگانگان « 11 » بودند ، و آن زنان همه بيگانه بودند . من كى ملك « 12 » جبّارم « 13 » مىنخواهم كى سرّ بيگانگان در ميان بيگانگان پيدا كنم . از كرم خود كى روا دارم « 14 » كى عيب دوستان در ميان دشمنان « 15 » آشكارا كنم . پس « 16 » زنان نظر بر خود « 17 » گماشتند ، زليخا را در « 18 » كار معذور داشتند . « 19 » « وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ . » « 1 - » بيت ياران به نصيحت آمدندى بر من * تا بو كى برون كنند عشق از سر من

--> ( 1 ) - + بيت : روزى كه سر از پرده برون خواهى كرد * آن روز زمانه را زبون خواهى كرد گر زيب و جمال ازين فزون خواهى كرد * يا رب چه جگرهاست كه خون خواهى كرد ( 2 ) - از « تشت و آفتابه . . . » ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + و جامه‌ها به خون غرق شده . لطيفه : آورده‌اند كه چون جمال يوسف در چشم ايشان پيدا شد ( 5 ) - جامه ( 6 ) - + جمال يوسف ( 7 ) - « بر جمال يوسف » ندارد ( 8 ) - آن زنان بجاى ( 9 ) - سر انگشتان ( 10 ) - نكته ( 11 ) - بيگانه ( 12 ) - ملكم ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - + كه فردا به قيامت ( 15 ) - بيگانگان ( 16 ) - + چون ( 17 ) - خويش ( 18 ) - + آن ( 19 ) - + قوله تعالى ( 1 - ) سورهء يوسف / 31