أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

353

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

زليخا گفت : يك حاجت من روا كنيد . گفتند : آن حاجت « 1 » چيست ؟ گفت : چون يوسف پيش شما « 2 » آيد اين ترنجها ببريد و هر يكى پاره‌اى به دو دهيد . گفتند : چنين كنيم . پس بيامد و يوسف را « 3 » گفت « 4 » : مرا در راه عشق خويش رسوا كردى ، اكنون « 5 » عذر عاشقى ما پيدا كن . گفت : چه كنم ؟ گفت : پيش من آى تا اين جمال [ 84 ب ] ترا بدست خويش تزيينى كنم و هم به نيكوترين لباس ترا بر آرم « 6 » هر چند كى در طريقت « 7 » عاشقان روا نيست كى معشوق خود را به بيگانگان نمودن ، من ترا بدين ملامت‌كنندگان جلوه كنم ، تا « 8 » خون ايشان را بقصاص اين ملامت ريخته باشم ، و هم عذر « 9 » خويش انگيخته باشم . يوسف « 10 » گفت : چنين كنم . زليخا در ساعت « 11 » زلف او را به شانه كرد و موى او را بلؤلؤ ببافت و اندام او را به مشك و عنبر معطّر كرد و قباى ممزج در بر كرد و كلاهى مذهب « 12 » بر سر نهاد ، موزهء سبزش در پا كرد ، تشتى « 13 » و آفتابه‌اى زرين به دستش داد « 14 » و گفت : يا يوسف « 15 » اين را ببر و در « 16 » خانه در شو و اين تشت و آفتابه را در ميان مجلس ايشان بنه و به ديگر در بيرون شو . يوسف بدين صفت از در آن خانه در شد ، بريق جمال او بر چهار ديوار خانه تافت . گفتند « 17 » كى : خرشيد فلك است كى از آسمان به زمين آمده است ، زنان را « 18 » چون چشم « 19 » بر جمال او « 20 » افتاد ، هر كسى ترنج « 21 » برگرفتند تا ببرّند و بتقرّب پاره‌اى به دو دهند ، چون نگاه كردند « 22 » جمله انگشتان خود « 23 » را بريده بودند « 24 » و مجروح نظر

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - « پيش شما » ندارد ( 3 ) - + بخواند ( 4 ) - + يا يوسف اكنون ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - بيارايم ( 7 ) - طريق ( 8 ) - + هم ( 9 ) - + عشق ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - + آن ( 12 ) - مذهبش ( 13 ) - طشتى ( 14 ) - بر دستش نهاد ( 15 ) - « يا يوسف » ندارد ( 16 ) - + اين ( 17 ) - بتافت گفتى ( 18 ) - « زنان را » ندارد ( 19 ) - + زنان ( 20 ) - يوسف ( 21 ) - ترنجى ( 22 ) - « چون نگاه كردند » ندارد ( 23 ) - سر انگشتان خويش ( 24 ) - ببريدند