أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

352

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

در راه عشق حسرت « 1 » است و آخر قدم در راه او حيرت « 2 » است . اى كسى « 3 » كى به راه عشقت همت است اى بسا كى درين راه ترا بيم و آفت است . عجبا كارا كى اين كار عشق است راهى مىرود و منزل پديد نه . قصد مىكند و مقصود مهيّا نه . و به آتش عشق « 4 » مىسوزد و شرر او آشكارا نه . در آب غرقه گشته « 5 » و پيرامن او دريا نه . بيت رمزى كى نكرد حل كسى مشكل ماست * دردى كى امان « 6 » نيست ازو حاصل ماست تا بر سر كوى عشق تو منزل ماست * آتشكدهء مغانه جان و دل ماست قصه : پس چون زنان زليخا را ملامت كردند و در عشق يوسفش « 7 » مذمّت كردند ، زليخا خواست كى علت عشق پيدا كند و عذر عاشقى آشكارا كند . قوله : « 8 » « فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ . » « 1 - » بفرمود تا خانه‌اى چهار در كرد « 9 » و جامه فروكردند « 10 » و به انواع فرش و زيور بياراستند . پس كس فرستاد تا آن زنان را بخواندند . ده زن « 11 » را از اشراف قبايل در طفيل « 12 » ايشان بخواندند . و گويند چهارصد زن بخواندند از بنات بزرگان قبايل . شصت ازيشان عذراى بتول بودند و ديگران ثيّب بودند . پس هر كسى را بر كرسيى نشاندند « 13 » از عود خام مضبب بزر و سيم ، مكلّل به ياقوت و گوهر . قوله « 14 » : « و اعتدت لهنّ متكا . » قال الكلبى : « اراد بذلك الكراسى و السّرر و قيل المتكا بلسان القبط الاترج « 15 » . » و قال مقاتل بن سليمان : « المتكا الزماورد و هو الذى يجمع البقل « 16 » و البيض و اللحم من الخبز الحوارى و قيل هو الحجال و قيل هو المطارح . » چون آن زنان درآمدند ، هر يكى را بر حجله‌اى بنشاندند و كاردى و ترنجى پيش هر يكى بنهاد « 17 » . پس

--> ( 1 ) - حيرت ( 2 ) - حسرت ( 3 ) - آن ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - مىشود ( 6 ) - دوا ( 7 ) - يوسف ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - افگندند ( 11 ) - + ديگر ( 12 ) - بطفيل ( 13 ) - بنهادند ( 14 ) - + تعالى ( 15 ) - ترنج ( 16 ) - النقل ( 17 ) - بنهادند ( 1 - ) سورهء يوسف / 31