أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

349

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

جوامردى « 1 » بتن بود . جوامردى « 2 » به جان « 3 » على مرتضى را بود « 4 » : يك روز در جنگ « 5 » با بيگانه‌اى « 6 » - درآويخت ، خصم او را تيغ از دست بيفتاد ، خصمش [ 83 ب ] دست بياهيخت « 7 » و گفت : يا على « 8 » تيغ خود به من ده . على « 9 » مرتضى « 10 » تيغ خود به دو داد . بيگانه گفت : همانا كى ديوانه‌اى ، در جنگ « 11 » تيغ به دشمن دهى ؟ گفت : ديوانه نيستم و لكن در دست سؤال تو نگرستم ، گفتم اگر ندهم ناجوامردى « 12 » بود ، اكنون دادم اگر بزنى ناجوامردى « 13 » تو كرده باشى ، و من در راه جوامردى « 14 » كشته شوم « 15 » دوست‌تر دارم از آنك « 16 » ناجوامرد كشته « 17 » باشم . آن مرد كافر گفت : « 18 » دينى كى اهل آن را چندين جود و فتوت باشد ، بناى او بر اساس حق و حقيقت باشد ، گواهى دهم خداى يكى است و محمد رسول اوست . اين جوامردى « 19 » بجان بود . جوامردى به همّت با يزيد بسطامى « 20 » را بود رحمة اللّه عليه : يك روز در غلواى « 21 » مستى و نيستى خود گفت : كاشكى كل لذتهاى دنيا در چنگ من بودى . گفتند : يا شيخ ترا در هيچ حال « 22 » آرزوى عقبى نيز نبوده است « 23 » ، اين « 24 » آرزوى دنيا از بهر چه « 25 » خواستى « 26 » ؟ گفت : مىخواهم « 27 » كى آن لذتهاى او را جمع كنم و در دهان كافرى نهم . گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا كى « 28 » دنيا دشمن است و كافر دشمن است « 29 » ، خواهم كى دشمن را به دشمن مشغول كنم تا دوست با دوست در عالم خلوت عاشقى از آفت دشمن مسلم بماند .

--> ( 1 ) - جوانمردى ( 2 ) - جوانمردى ( 3 ) - + امير المؤمنين ( 4 ) - + رضى اللّه عنه و كرم اللّه وجه ( 5 ) - مصاف با يكى ( 6 ) - از بيگانگان ( 7 ) - « خصمش دست بياهيخت » ندارد ( 8 ) - « يا على » ندارد ( 9 ) - + رضى اللّه عنه ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - « در جنگ » ندارد ( 12 ) - ناجوانمردى ( 13 ) - ناجوانمردى ( 14 ) - جوانمردى ( 15 ) - باشم ( 16 ) - + بنا جوانمردى كشنده ( 17 ) - « ناجوانمرد كشته » ندارد ( 18 ) - + اى على ( 19 ) - جوانمردى ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - غلبات ( 22 ) - + خود ( 23 ) - نبود ( 24 ) - اكنون ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - خاست ( 27 ) - خواستم ( 28 ) - « زيرا كى » ندارد ( 29 ) - ندارد