أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
341
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
مستوجب جنگ و خصومت باشد . « 1 » چون كيد زليخا آشكارا شد ، يوسف خواست كى خصومت كند ، حق تعالى بواسطهء زبان عزيز « 2 » « و قيل بلسان الطفل الرضيع . » « 3 » بازو « 4 » خطاب كرد كى : با زليخا « 5 » خصومت مكن كى زليخا را بر تو حق وصلت است و بر من حق معرفت است ، آن را كى بر تو حق وصلت باشد و بر من حق معرفت باشد ، او « 6 » نه سزاى « 7 » جنگ و خصومت باشد . عبارت : يا يوسف با زليخا خصومت مكن و او را بر كردار « 8 » او ملامت مكن ، كى مكافات صعبتر از آن نباشد كى او خود يافته است ، دردى بىقرار و درمان نه ، عشقى آشكارا و پنهان نه ، سوزى سخت ظاهر كتمان نه ، ملامتزدهء خلق و عذر زبان نه . آنكس كى در معرض اين همه بلا و محنت باشد « 9 » او مستوجب « 10 » عفو و رحمت باشد « 11 » ، نه مستوجب جنگ و خصومت باشد « 12 » . همچنين منكر و نكير بدان لحد بنده آيند از بهر كين شتافته و بر قهر « 13 » او فرصت يافته ، آن عمودهاى آتشين در دست گرفته بصولتى « 14 » بانگ بر وى زنند و گويند : « مِنْ رَبِّكَ . » [ بنده ] « 15 » از خواب مرگ در آيد و درهراسد و بتن لرزان شود و از آن سهم « 16 » سايلان گريان شود « 17 » . از حضرت « 18 » خطاب آيد : « ملائكتى رفقا بعبدى . » بازان « 19 » بندهء بيچاره « 20 » آسانتر گيريد كى سختتر از آن حالى نباشد كى او را پيش آمده است ، دربند بلا « 21 » افتاده است « 22 » و رهايى نه ، در وحشت و ظلمت گور « 23 » گرفتار شده است « 24 » و
--> ( 1 ) - + پس ( 2 ) - + و گفتهاند كه به زبان آن طفل رضيع ( 3 ) - از « و قيل بلسان . . » ندارد ( 4 ) - با وى ( 5 ) - « با زليخا » ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - مستوجب ( 8 ) - كرده ( 9 ) - بود ( 10 ) - مستحق ( 11 ) - بود ( 12 ) - بود ( 13 ) - + و انتقام ( 14 ) - به صورتى غليظ ( 15 ) - در متن : ندارد ( 16 ) - + سؤال ( 17 ) - + دلش از بيم بلاء ايشان ترسان شود ( 18 ) - + جبروت ( 19 ) - با آن ( 20 ) - + من ( 21 ) - + مرگ ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - + افتاده ( 24 ) - « گرفتار شده است » ندارد