أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
308
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
و گروهى گفتند : « العدل و الفضل ككفّتى الميزان و الخوف و الرجاء كجناحى « 1 » الطائر . » و دليل برين آنست كى ابو بكر الصديق « 2 » را رضى الله عنه « 3 » پرسيدند كى اميدت بفضل حق تا چه حدّ است و ترس تو از عدلش تا چه حدّ است « 4 » ؟ گفت : اميدم بفضل حق تا بدان حدّ است كى اگر فردا در محشر قيامت خطاب آيد كى از ميان شما يكى بهشتى « 5 » و ديگران « 6 » دوزخى ، من راه بهشت گيرم و گويم « 7 » مگر آن يكى منم . و بيم « 8 » از عدل او تا بدان حدّ است كى اگر خطاب آيد كى از ميان « 9 » شما يكى دوزخى و ديگران « 10 » همه بهشتى ، « 11 » من راه دوزخ گيرم ترسم كى آن يگانه منم « 12 » . آنكس كى رفيق « 13 » محمد مختار « 14 » بود و يار غار بود و پسنديدهء ملك « 15 » جبّار بود و بخشندهء چهل هزار دينار بود ، از عدل ملك چنين ترسكار بود . تو كى در كار طاعت خائنى و در كوى زلّت ساكنى چرا چنين از قهر و خذلان « 16 » ايمنى . بيت ننالم گرچه نالانم نگريم گرچه گريانم * همىدارم ميان دل دل از مولى نگردانم بسى از من جفا ديد او بسى زو من وفا ديدم * به دو اميد دو جهانم مبادا زو كى درمانم گرش يابم چه غم دارم دل از شادى چه كم دارم * گرم گويد نمىشايى ذليل و « 17 » خوار و حيرانم
--> ( 1 ) - كالجناحى ( 2 ) - صديق ( 3 ) - « رضى اللّه عنه » ندارد ( 4 ) - از « و ترس تو از عدلش . . . » ندارد ( 5 ) - + است ( 6 ) - + همه ( 7 ) - + آن يگانهام و ترسم ( 8 ) - « مگر آن يكى منم و بيم » ندارد ( 9 ) - « از ميان » ندارد ( 10 ) - « يكى دوزخى و ديگران » ندارد ( 11 ) - اهل بهشتيد مگر يك كس ( 12 ) - من باشم ( 13 ) - + و مختار ( 14 ) - « محمد مختار » ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - او ( 17 ) - در متن : گرم گويد نمىشاى ما را ازو . . .