أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
260
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
دريغ نداشت . ملك تعالى از بنده مهر او بجان خريده است ، رحمت ازو كى دريغ دارد « 1 » . لطيفه : عزيز يوسف را بخريد : « وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ . » « 1 - » ملك تعالى مؤمن را بخريد ، « ان اللّه اشترى « 2 » . » عزيز « 3 » او را خريد « 4 » در زندان كرد ، « ليسجننّه حتى حين . » ملك تعالى مؤمن را بخريد و در زندان كرد ، قوله « 5 » : « الدنيا سجن المؤمن . » عزيز يوسف را از زندان بيرون آورد و مملكت در پيش نهاد ، « وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ . » « 2 - » ملك تعالى مؤمن را از زندان « 6 » دنيا بيرون برد و جنت در پيش او نهاد « 7 » ، « ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ . » « 3 - » اشارت : عزيز جمال ظاهر يوسف خريد نه جمال باطن « 8 » ، جمال ظاهرش حسن و صورت بود ، و جمال باطنش لطف و نبوت بود . اگر جمال باطنش خريدى همه دنيا بهاى « 9 » آن برنيامدى . پادشاه عالم « 10 » در آن بازارگاه ازل ، نفس مؤمن خريد نه دل مؤمن ، در نفس آز « 11 » و شهوت بود و در دل درّ « 12 » معرفت بود . اگر دل خريدى ، دنيا و عقبى سر بسر بهاى « 13 » آن بر نيامدى . و قيل « 14 » : تن را از آن خريد كى بنده بود ، و بيع بنده « 15 » درست آيد ، و دل نخريد كى آزاد بود « 16 » ، « القلب امير البدن . » و بيع آزاد درست نيايد « 17 » . و قيل : « 18 » تن از آن خريد ، كى در بدايت فطرت با بنده اضافت كرده بود ، قوله « 19 » : « قوا انفسكم و اهليكم نارا . » و دل را نخريد كى با خود اضافت كرده
--> ( 1 ) - + اميدست كه ندارد ( 2 ) - + من المؤمنين ( 3 ) - + چون ( 4 ) - بخريد ( 5 ) - + تعالى ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - نهد ( 8 ) - + او ( 9 ) - به بهاى ( 10 ) - + جل جلاله ( 11 ) - آرزوى ( 12 ) - نياز و ( 13 ) - به بهاى ( 14 ) - و گفتهاند ( 15 ) - بر بنده ( 16 ) - + كه ( 17 ) - نباشد ( 18 ) - گفتهاند ( 19 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 21 ( 2 - ) سورهء يوسف / 21 ( 3 - ) سورهء حجر / 46