أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
258
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بگويم و او را وداع كنم . او را « 1 » دستورى داد . مالك پيش يوسف رفت گفت : يا يوسف نه تو با من شرط كرده بودى « 2 » آن وقت كى مرا فروخته باشى بگويى « 3 » كى من كيم ، اكنون بيع واجب « 4 » گشت و بها به خانه رسيد ؛ به حق آن خداى كى ترا اين جمال و كمال داده « 5 » است كى تو كيستى ؟ يوسف گفت : « انا يوسف نبى اللّه بن يعقوب اسرائيل اللّه بن اسحاق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه . » مالك گفت : يا يوسف « 6 » تو آن كودك ماهرويى [ كى ] هر وقت « 7 » آن پير ترا در بر گرفته بودى « 8 » و بر دروازهء كنعان آورده بودى « 9 » ، من بگذشتمى ، آن پير چهرهء « 10 » تو مىبوسيدى و اين جهان روشن بطفيل « 11 » تو مىديدى « 12 » ؟ گفت : آرى من آنم « 13 » . مالك گفت : آن پير ترا چه بود ؟ گفت : پدرم « 14 » ، يعقوب پيغامبر خداى . گفت : آن ده جوان كى ترا فروختند كى بودند ؟ گفت : ازين يكى « 15 » مپرس كى اگر بگويم ، حال بر تو گرديده شود و پردهء روزگار ايشان دريده شود . مالك خاك بر سر كرد و فرياد برآورد و گفت : وا شوما تجارتا « 16 » كى من كردم ، وا بدا معاملتا كى من كردم « 17 » كى چنين عزيزى را از خانمان خود بياوردم « 18 » . گرما آتشا كى من بدان سوزم « 19 » كى چنين آزادى را به بندگى بفروختم . نكته : مؤمن آخرت را به دنيا مىفروشد ، از آن « 20 » خبر نمىدارد « 21 » فردا كى سر از خاك برآرد « 22 » آخرت « 23 » فروخته بيند ، و خود را از علايق دنيا برهنه بيند . فرياد برآرد گويد « 24 » : « يا حسرتا على ما فرطت فى جنب اللّه . » گويد « 25 » : اى بدا معاملتا كى
--> ( 1 ) - عزيز ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - بگويم ( 4 ) - لازم ( 5 ) - داد ( 6 ) - « يا يوسف » ندارد ( 7 ) - هرگاه ( 8 ) - در كنار گرفتى ( 9 ) - آوردى ( 10 ) - + ماه روى ترا ( 11 ) - + روى ( 12 ) - ديدى ( 13 ) - آن كودكم ( 14 ) - + بود ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - + وا بدا معاملتا ( 17 ) - « وا بدا معاملتا كه من كردم » ندارد ( 18 ) - آواره كردم ( 19 ) - بسوختم ( 20 ) - « از آن » ندارد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - بردارد ( 23 ) - + به دنيا ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - ندارد