أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
253
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
دوستان مجازى ازو در گسسته شوند ، « 1 » به رابطهء « 2 » حقيقى به حق « 3 » پيوسته شود . مرگ درآيد ، همه زنهارها « 4 » بگسلاند ، زنهار حق « 5 » باقى ماند « 6 » . شعر « 7 » گر بيايى من ترا زنهار دارم * دل ز مهر دون تو بيزار دارم ياد نارم زانچه با من « 8 » كردهاى * گرچه از دردت بسى آزار دارم نزد خلق اندك بود بسيار تو « 9 » * آن منم كاندك ز تو بسيار دارم به مرگ ار خوار گردى نزد خلقان « 10 » * نه آنم « 11 » از كرم كت « 12 » خوار دارم عاشقا گر صادقى در عشق « 13 » خويش * من براى عاشقان بازار دارم در گذارم آن گناه و جرم تو « 14 » * با نفاق اهل دعوى كار دارم اى ز عهد عاشقى بيرون شده * با تو من در كوى عشق اسرار دارم تو ز بهر وصل من تحفه چه دارى * من ز بهر عشق تو ديدار دارم « 15 » الفصل السابع و الشعرون من قصة يوسف عليه السلام فى قوله تعالى : « وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ . » « 1 - » قال
--> ( 1 ) - + بنده ( 2 ) - بهواسطه ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - زنهار ( 5 ) - ملك ( 6 ) - بماند ( 7 ) - بيت ( 8 ) - در متن : ياد نيارم آنچ به من ( 9 ) - در متن : من ( 10 ) - خوار گردى نزد خلقان چون بميرى ( 11 ) - نبينم ( 12 ) - در متن : كى ترا ( 13 ) - در متن : صدق ( 14 ) - ايشان ( 15 ) - در متن : + اللهم ارزقنا بفضل تو اميد دارم ( 1 - ) سورهء يوسف / 21