أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
250
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بود از انواع ذخاير ، در آن كفه نهادند ، به سنگ « 1 » يوسف برنيامد . عزيز گفت « 2 » : مرا نعمت همين است و تجمّل و زينت همين « 3 » ، اين همه به عطا برگير و اين غلام را به حكم فتوت رايگان به من بخش . مالك گفت : بخشيدم . نكته : در خزانه نعمت « 4 » بسيار بود . و لكن در جنب جمال يوسف پديد نيامد . و مؤمن را در نامه زلّت « 5 » بسيار بود ، و لكن در جنب جمال ايمان پديد نيايد [ 62 ب ] . [ پس مالك آن خزانه ] « 6 » به خانهء خود نقل كرد . عزيز دست يوسف گرفت « 7 » به خانه برد ، عيال خود را وصيت كرد و گفت : « اكرمى مثواه . » گفت « 8 » منش « 9 » بخريدم « 10 » و به تو سپردم تو او را نيكو دار . لطيفه : عزيز يوسف « 11 » را بخريد و زليخا « 12 » را سپرد ، گفت : ماش خريديم « 13 » به تو سپرديم « 14 » تو نيكو دارش . پادشاه عالم « 15 » مؤمن را بخريد و به مصطفى « 16 » سپرد گفت : منش بخريدم « 17 » و به تو سپردم تو نيكو دارش . زليخا مال و نعمت از يوسف « 18 » دريغ نداشت ، مصطفى « 19 » شفاعت از مؤمن « 20 » دريغ ندارد . لطيفه : « 21 » « اكرمى مثواه . » گفت يوسف را نيكودار كى او را سه صفت است كى بدان مستوجب نواخت و كرامت است : صباحت و غربت و عبوديت . نيكوروى است ، لطيفان نيكوان را نيكو دارند . غريب است ، رحيمان غريبان را نيكو دارند و بنده است ، كريمان بندگان را نيكو دارند . مؤمن همان سه صفت دارد ، كى يوسف
--> ( 1 ) - + با ( 2 ) - + ما را اموال و ذخاير و خزاين بود ( 3 ) - از « مرا نعمت همين . . . » ندارد ( 4 ) - اموال ( 5 ) - + و عصيان ( 6 ) - در متن ندارد ( 7 ) - بگرفت ( 8 ) - « اكرمى مثواه گفت » ندارد ( 9 ) - ماش ( 10 ) - خريدم ( 11 ) - او ( 12 ) - بزليخا ( 13 ) - خريدم ( 14 ) - سپردم ( 15 ) - + جل جلاله ( 16 ) - + صلى اللّه عليه و سلم ( 17 ) - خريدم ( 18 ) - « از يوسف » ندارد ( 19 ) - + صلى اللّه عليه و سلم ( 20 ) - + كى دريغ دارد حقا كه ( 21 ) - + قوله تعالى