أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

228

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

ملك تعالى « 1 » همه اهل « 2 » مصر را بندهء او گردانيد ، تا عالميان بدانند كى ملك تعالى آن را كى خواهد ، بعالم صفا درآرد ، و جفاى خلق ازو بردارد « 3 » . لطيفه : ندانم تا در آن ذلّ بدايت نگرم ، يا در آن عزّ نهايت نگرم . محنت اگر چه بسيار باشد ، چون باز آن مرگ نباشد ، رسيده گير . مرد اگر چه قوى باشد ، چون « 4 » بازو « 5 » عنايت ملك تعالى « 6 » نباشد ، افتاده گير . لشكر اگر چه بسيار باشد ، چون با وى نصرت ملك تعالى « 7 » نباشد ، شكسته گير . طاعت اگر چه بسيار باشد ، چون با وى اعتقاد نيكو نباشد ، ناپذيرفته گير . معصيت اگر چه بسيار باشد ، چون باز آن شرك نباشد ، آمرزيده گير . قصه : آورده‌اند كى چون يوسف بيك منزلى مصر رسيد ، منادى به شهر در از « 8 » هوا ندا كرد كه : آمد « 9 » شخصى بشما « 10 » ، آراستهء خلق و خلق است ، و برداشتهء لطف حق است ، و در سيرت چون فرشته « 11 » است ، و به صورت از جمال انس و جن در گذشته است . فرّخ جمالى هرك درو نگرد ، شاد گردد ، و هر غمناكى درو نگرد ، از غم آزاد گردد « 12 » . اهل مصر چون اين ندا بشنيدند ، زن و مرد ، پير و جوان ، روى « 13 » به دروازهء شهر « 14 » نهادند ، و از هر سوى مىنگريدند و از هر سو « 15 » چپ و راست مىدويدند . در ساعت گرد سواران پيدا گشت . نگاه كردند ، جماعتى را ديدند از سواران « 16 » ، با جامه‌هاى الوان ، و آن نبودند مگر فرشتگان « 17 » آسمان ، كى به رعايت يوسف آمده بودند « 18 » . يوسف در ميان ايشان مىآمد ، به شكل ماه تابان ، كلاهى مذهّب بر سر ، قباء ممزّح « 19 » در بر ، روى « 20 » بسان ياقوت و [ 57 الف ] لعل تافته ،

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + ولايت ( 3 ) - باز دارد ( 4 ) - گر ( 5 ) - + داشت ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + بشما ( 10 ) - « بشما » ندارد ( 11 ) - فريشته ( 12 ) - شود ( 13 ) - + بدان راه ( 14 ) - « به دروازهء شهر » ندارد ( 15 ) - « هر سو » ندارد ( 16 ) - « از سواران » ندارد ( 17 ) - فريشتگان ( 18 ) - + بنام خداوند جهان ( 19 ) - ممزج ( 20 ) - لونها