أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

224

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

كنيم ، و هرچ مكنون غيب است بىواسطهء تو آشكارا كنيم . « يمحو اللّه ما يشاء و يثبت . » قلم از راه عجب برخاست « 1 » ، و دست به لابه « 2 » و زارى برداشت . پادشاه عالم به حكم عفو آن نبشتهء خود را ناپيدا كرد ، و باز بواسطهء قلم « 3 » آشكارا كرد . « جرّ « 4 » القلم بما هو كائن الى يوم القيمة . » « 5 » ديگر گفتيم « 6 » يوسف بحسن خود بنازيد ، در آن وقت كه به يك نظر در آن دوازده هزار مرد نگريد ، همه مدهوش غمزه و كرشمهء جمال او گشتند و بىهوش بيفتادند . يوسف گفت : اين منم كى چون تعبيهء جمال « 7 » سپاه حسن و ملاحت « 8 » پيدا كنم ، دوازده هزار مرد جنگى را به حملهء يك نظر هزيمت كنم . جبرئيل آمد كى يا يوسف ، هنوز بجمال خود مىبنازى و بعجب و تكبر سر مىفرازى « 9 » ؟ باش تا فردا « 10 » درين شهر ديگر ، روى وارستگان « 11 » صنع من « 12 » بينى . چون پاره‌اى راه برفتند ، به شهرى رسيدند نام آن عريش . شارستانى « 13 » بود پر از پرى و انسى و جنى ، آشنا شده با يكديگر بيع و شرى مىكردند ، هر يكى بجمال چنانك هفتاد « 14 » بار جمال يوسف جمع كنى در جنب جمال ايشان پيدا نگشتى « 15 » . هيچ‌كس « 16 » از ايشان در يوسف نگاه نكرد . يوسف در عذر و زارى آمد و گفت : بار خدايا غلط پنداشتم گفتم مگر در عالم نيكوروى منم « 17 » ، اگر صنع اينست كى من مىبينم ، من چشماروى « 18 » جمال ايشانم . بيت گفتم كى مگر ترا هوا خواه منم * پويندهء كوى عشقت اى ماه منم

--> ( 1 ) - در متن : برخواست ( 2 ) - « دست به لابه » ندارد ( 3 ) - او ( 4 ) - جرى ( 5 ) - ششم ( 6 ) - « ديگر گفتيم » ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - جمال ( 9 ) - « و بعجب و تكبر سر مىفرازى » ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - آراستگان ( 12 ) - ما را ( 13 ) - غريش شهرستانى ( 14 ) - هفتاد هزار ( 15 ) - نشدى ( 16 ) - كس ( 17 ) - اين جمال من دارم ( 18 ) - من خشك آرزوى ؛